واژه جو

تبصل

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تبصل . [ ت َ ب َص ْ ص ُ ] (ع مص ) پوست باز کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ برهنه کردن کسی را از جامه اش . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ تبصلوه ؛ بسیار سؤال کردند از وی تا سپری شد آنچه نزد او بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تبصل چیزی ؛ دوچندان شدن آن، چنانکه دوچندانی پوست پیاز: تبصل الشی ٔ؛ تضاعف، تضاعف قشر البصلة. (از اقرب الموارد).

معنی تبصل | واژه جو