تبنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبنی . [ ت َ ب َن ْ نی ] (ع مص از: «ب ن و») پسر خواندن . (زوزنی ) (آنندراج ). کسی را به پسری گرفتن . (مجمل اللغه ). پسر گرفتن کسی را. (منتهی الارب ).پسر گفتن کسی را و یا پسر خواندن او را. (از ناظم الاطباء). ◄ (از: «ب ن ی ») چهار زانو نشستن زن و فراخ کردن هر دو پا را از فربهی : و منه ُ حدیث بنت غیلان ان جلست تبنت ؛ ای صارت کالقبة من الادم . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). چون بنشیند مانند قبه ٔ بپاکرده میباشد. (ناظم الاطباء).
تبنی . [ ] (اِخ ) (مطلع کردن ) مردی که ادعای سلطنت کرده با عمری جنگید و تخمیناً نصف قوم را بطرف خود کشانید لکن بالاخره فراری گردیده گویا کشته شد. (اول پادشاهان ١٦:٢١ و ٢٢) (قاموس کتاب مقدس ص ٢٤٤).
تبنی . [ ت ِ ] (ص نسبی ) آنچه برنگ کاه باشد. (از المنجد). کاهی . برنگ کاه . لون تبنی . منسوب به تبن . تبنی اللون . ◄ (اِ) نوعی یاقوت برنگ کاه . (الجماهر ص ٧٤).