تبن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبن . [ ت َ / ت ِ ] (ع اِ) کاه . (دهار) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کاه خشک . (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء). تِبْنَة یکی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): اقل من تبنة فی لبنة و کان نبتاً فصار تبناً و خرج علیه رداء تبنی ؛ ای بلون التبن . (اقرب الموارد). ج، اتبان، تبون . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کاه که ساقه ٔ خوردشده ٔ زراعت است در خرمن . (فرهنگ نظام ). رجوع به کاه شود. ◄ گرگ . (قطر المحیط) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ قدح بزرگ . (دهار) (قطر المحیط) (مهذب الاسماء). قدح بزرگ به اندازه ٔ بیست کس . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). قدح اندازه ٔ بیست کس، آنگاه صحن نزدیک به وی، آنگاه عس ّ؛ اندازه ٔ سه یا چهار تن، آنگاه قدح اندازه ٔ دو تن، آنگاه قعب یکمرده، آنگاه غمر فروتر از آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (ص ) مهتر جوانمرد و شریف . (قطر المحیط) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تبن . [ ت َ ] (ع مص ) کاه دادن کسی را. (تاج المصادر بیهقی ). کاه دادن ستور را. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تبن . [ ت َ ب َ ] (ع مص ) زیرک شدن . (تاج المصادربیهقی ) (از اقرب الموارد). زیرک و باریک بین شدن در امور. (از قطر المحیط). زیرک و باریک بین و ریزکار گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به تبانه شود.