تحلاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحلاق . [ ت َ ] (اِخ ) یوم ُ تَحْلاق ِاللِمَم ؛ روز جنگ قبیله ٔ تغلب با بکربن وائل، چه در این روز حلق شعارآنان بود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). از ایام بکر و تغلب در جنگ بسوس که جحدر البکری بسبب آن کشته شد. (اقرب الموارد). رجوع به تحالق و یوم شود.
تحلاق . [ ت َ ] (ع مص ) ستردن موی سر خود را. (ناظم الاطباء). موی از بیخ سر ستردن با تیغ. (از قطر المحیط). ستردن موی، و جوهری گوید: حَلَق َ مَعَزَه و لایقال جزّه الا فی الضأن . و ابوزید گوید: عنز محلوقة و شعر حلیق و لحیة حلیق . (اقرب الموارد).