تحمیل واقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحمیل واقع. [ ت َ ل ِ ق ِ ] (ترکیب اضافی، اِمص مرکب ) نزد بلغا عبارتست از آنکه وجود عینی رادر وقوع حالی حملی لطیف پیدا کند، و سببی در بیان آورد که آن چیز از آن غرض پدید آمده است . و آن حال ازاین معنی حاصل شده . مثال در صفت ستون سنگین، شعر: چو نزدیک ستون شه بار آورد ستون پیشش به یک پای ایستاده . کذا فی جامع الصنایع. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).