تحمیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحمیل . [ ت َ ] (ع مص ) بار برنهادن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). چیزی را بر دیگری حمل کردن . (فرهنگ نظام ). بارنهادگی و زیرباربردگی . (ناظم الاطباء). ◄ فرمودن کسی را به برداشتن و کردن کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (ازقطر المحیط). کسی را برداشتن فرمودن . (آنندراج ). کسی را واداشتن بر چیزی . (فرهنگ نظام ). ◄ شغلی از کسی درخواستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تحمیل حاجت ؛ برآوردن نیاز خویشتن از کسی خواستن . (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) : چون به خدمت سلطان رسید و آن تحمیلات را ادا کرد استاد بوبکر در حضرت بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٣١).