ترازو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- ابزاری برای وزن کردن اجسام.<BR>۲- نام هفتمین برج از دوازده برج منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود مهر ماه در این برج دیده میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ په. ] (اِ.) ۱- ابزاری برای وزن کردن اجسام. ۲- نام هفتمین برج از دوازده برج منطقه البروج که خورشید در حرکت ظاهری خود مهر ماه در این برج دیده میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترازو. [ ت َ ](اِ) آلتی باشد که چیزها را بدان وزن کنند. (برهان )(از انجمن آرا) (از آنندراج ). آلتی که بدان وزن چیزها را معین کنند، و بتازی میزان گویند. (ناظم الاطباء). محمد معین در حاشیه ٔ برهان آرد: پهلوی «ترازوک »، ایرانی باستان «ترازو»، «تره - آزو»، «تره » از سانسکریت «تولتی »، «تولیه » و «آز»، از «از»، سانسکریت «اج » (راهنمائی کردن، راندن، پیش بردن ) - انتهی . بدان که چون مردمان قدیم از سکه خبری نداشتند لهذا لابد بودند که در تجارت خود نقره و طلا را وزن کنند، چنانکه در سفر پیدایش ٢٣:١٦ وارد است که ابراهیم خلیل برای بنی حت چهارصد مثقال نقره برای قسمت مغاره مکفیله رد نمود. و تجار را عادت این بود که ترازو را با خود حمل کنند و نیز محک و عیار را همراه خود داشته باشند و موسی هم امر فرمود که ترازو و سنگ و «ایفه » و «هین » باید حق باشد. (سفر لاویان ١٩:٣٦). اما بسا میشد که تجار ترازوی ناراست و کیسه سنگهای مغشوش میداشتند. (کتاب هوشع ١٢:٧، کتاب میکاه ٦:١١). و فعلاً صورت ترازوها در دیوارهای هیاکل مصر موجود است . (قاموس کتاب مقدس ) : جز برتری ندانی گویی که آتشی جز راستی نجویی مانا ترازوی . رودکی (از دیوان فرخی چ دبیرسیاقی ص ٤٠١). شنگینه برمدار ز چاکر تا راست ماند او چو ترازو. لبیبی . نارنج چو دو کفّه ٔ سیمین ترازو هر دو ز زر سرخ طلی کرده برون سو. منوچهری . چنان دو کفّه ٔ سیمین ترازو که این کفّه شود زآن کفّه مایل . منوچهری . هر کس .... مرکب است از چهار چیز... و هرگاه یک چیز از آنرا خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت . (تاریخ بیهقی ). چون حجت گویم به ترازوی من اندر گر پنج هزارید پشیزی نگرائید. ناصرخسرو. کار بی دانش مکن چون خرمنه در ترازو بارت اندر یک پله . ناصرخسرو. بنزد عقل حکمت را ترازوست ز یک من تا هزاران بار صد من . ناصرخسرو. گفته اند عدل ترازوی خداست در زمین . (عقدالعلی ). زر به ترازو بخواه از من و با من مشو گاهی چون زر دوروی گه چو ترازو دوسر. مجیر بیلقانی . آویخته کی بدی ترازو گر زآنکه زبان بریده بودی ؟ خاقانی . بوسه ای کردم آرزو، گفتی که ترازو بیار و زر برکش . خاقانی . اگر صد گنج زر دارد چه حاصل که سختن را ترازوئی ندارد. خاقانی . جمله نفسهای تو ای بادسنج کیل زیانست و ترازوی رنج . نظامی . مانده ترازوی تو بی سنگ و دُر کیل تهی گشته و پیمانه پر. نظامی . دین که قوی دارد بازوت را راست کند عدل، ترازوت را. نظامی . ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد زابلهیش . مولوی . من ترازوئی که میخواهم بده خویشتن را کرمکن هر سو مجه . مولوی . هرکه را زر در ترازوست، زور در بازوست . (گلستان ). همه جان خواهد از عشاق مشتاق ندارد سنگ کوچک در ترازو. سعدی . نقد هر عمر که در کیسه ٔ پندارم بود کمتر از هیچ برآمد به ترازوی تواَم . سعدی . ترازو در کف بقال و من درصورتش حیران بیا ای مشتری بنگر قمر در خانه ٔ میزان . وحشی . ♦ ترازو برافراختن ؛ ترازو روان کردن . ترازو نهادن . کنایه از ترازو نصب کردن . (آنندراج ) : به سیر سپهر انجمن ساختن ترازوی انجم برافراختن . نظامی (از آنندراج ). و رجوع به ترازو نهادن شود. ♦ ترازو بر سنگ زدن ؛ ظاهراً بمعنی ترازو بر زمین زدن است . (آنندراج ) : فلک یک شه برون ناورد همسنگش بموزونی مگر زهره کنون بر سنگ خواهد زد ترازو را؟ میرحسن دهلوی (از آنندراج ). ♦ ترازو به (بر) زمین زدن ؛ کنایه از ابرام و سماجت طلب شدن . در حق معشوق عاشق کش می گویند. (از آنندراج ) : بدور او فلک خودفروش چند زند ز مهر و ماه عبث بر زمین ترازو را؟ محمد قلی سلیم (از آنندراج ). ♦ ترازو چشمه داشتن ؛کنایه از زیادتی و سنگینی یک پله ترازوست از پله ٔ دیگر. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). عرب گوید یقال فیه عین . (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) : چو غرنیجی بمحشر زنده گردد بسنجد طاعتش ایزد بمیزان کم آیدطاعتش گوید خدایا ترازو چشمه دارد سر بگردان . ؟ (از انجمن آرا). ♦ ترازو روان کردن ؛ ترازو نهادن . ترازو برافراختن . کنایه از ترازو نصب کردن . (آنندراج ) : ترازوی همت روان میکنم سبک سنگی خسروان میکنم . نظامی (از آنندراج ). و رجوع به ترازو نهادن شود. ♦ ترازوی آسمان سنجی ؛ ترازوی انجم . اصطرلاب : در ترازوی آسمان سنجی بازجستند سیم ده پنجی . نظامی . و رجوع به ترازوی انجم شود. ♦ ترازوی آهنین دوش ؛ یعنی آن ترازو که دسته ٔوی آهنین باشد. (آنندراج ). ♦ ترازوی انجم ؛ کنایه از اصطرلاب . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : بسیر سپهر انجمن ساختند ترازوی انجم برافراختند. نظامی . ♦ ترازوی پولادسنجان ؛ کنایه از نیزه و سنان مبارزان است . (برهان ) (ناظم الاطباء).نیزه ٔ مبارزان . (فرهنگ رشیدی ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ سازمان ). مزیدعلیه ترازوی پولادسنج که ترکیب توصیفی است، و ترازو کنایه از نیزه که صورت ترازو دارد در حق آنکه در وسط آن جای قبض میباشد و هردو طرف آنرا که یکی را بزبان هندی پهل خوانند و دوم را بوری نامند، بدو کفه ٔ ترازو مناسب است، و می توان گفت که الف و نون در این ترکیب علامت جمع است و پولادسنج کنایه از مردم مباشر به اسلحه، و بر این تقدیر ترازوی پولادسنجان کنایه از نیزه ٔ مبارزان بود : ترازوی پولادسنجان به میل ز کفّه بکفّه همی راند سیل . نظامی (از فرهنگ رشیدی ). ♦ ترازوی دوسر ؛ ترازوی قلب . ترازوی خلاف عدل : گر زآنکه چون ترازوی دونان دوسر نئی زآن شیرزاد سنبله بالا چه خواستی ؟ خاقانی . و رجوع به ترازوی عدل و ترازوی سنگ زن شود. ♦ ترازوی راستانه ؛ ترازو که در هر دو کفه ٔ آن کمی و بیشی نباشد. ترازوی عدل : این عالم سنگ است و آن دگر زر عقل است ترازوی راستانه . ناصرخسرو. و رجوع به ترازوی عدل شود. ♦ ترازوی زر ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ). کنایه از آفتاب، و ترک چین و ترک نیمروز و ترنج زر و ترنج مهرگان مترادف آنست . (آنندراج ). ترک چین و ترک نیمروز و ترنج زر و ترنج مهرگان کنایه از آفتاب است . (انجمن آرا). آفتاب . (ناظم الاطباء). ♦ ترازوی سخن ؛ وسیله ٔ سنجش سخن . دانش و علمی که سخن صواب را از ناصواب بازشناسد. منطق . علم میزان : آنکه ترازوی سخن سخته کرد بختوران را بسخن پخته کرد. نظامی . ♦ ترازوی سنگ زن ؛ ترازو که یک پله ٔ آن زیاده باشد و دیگر کم . (غیاث اللغات ). مثل ترازوی قلب، و آنرا تنها سنگ زن نیز گویند. (آنندراج ) : زنان را ترازو بود سنگ زن بود سنگ مردان ترازوشکن . نظامی (از آنندراج ). ♦ ترازوی شرع ؛ میزان دین . محک شرع . اصولی که به آن وسیله در شرع صواب را از ناصواب بازشناسد. حکم شرعی . حکم خدایی . دین : در ترازوی شرع و رشته ٔ عقل فلسفه فلس دان و شعرشعیر. خاقانی . ♦ ترازوی عاشقی ؛ محک عاشقی . وسیله ٔ آزمایش عاشق : اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است . خاقانی . ♦ ترازوی عدل ؛ ترازو که به سنجیدن در هر دو پله ٔ آن کمی و بیشی نباشد بلکه برابر باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و رجوع به ترازوی راستانه شود. ♦ ترازوی قلب ؛ ترازوی که یک طرفش کم بود و طرف دیگر زیاده . (آنندراج ) : ای کرده ترازو نمایان میزان و حمل دو کفّه ٔ آن سنجیده دغل همیشه بازوت قلب است بهر دو سر ترازوت . واله هروی (خطاب به آفتاب، از آنندراج ). ♦ ترازوی قیامت ؛ ترازوی که روز قیامت اعمال مردم بدان بسنجند. (آنندراج ). ترازوی محشر. ترازوی یوم الحساب . میزان : تا چو عمل سنج سلامت شوی چرب ترازوی قیامت شوی . نظامی . در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را. صائب . مهیا شو دلا در عشق انواع ملامت را که سنگ ِ کم نمی باشد ترازوی قیامت را. صائب (از آنندراج ). ♦ ترازوی کلام ؛ میزان شعر. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترازوی نظم شود. ♦ ترازوی محشر ؛ ترازوی قیامت . میزان : سنگی است حلم او که نگردد ز سیل خشم آن سنگ در ترازوی محشر نکوتر است . خاقانی . و رجوع به ترازوی قیامت شود. ♦ ترازوی نارنج ؛ اطفال جهت بازی از پوست ترنج و لیمو و غیره میسازند : بر مه آن روز ترنج ذقنش می چربید که ببازیچه ٔ نارنج ترازو میساخت . جامی (از آنندراج ). ♦ ترازوی نظم ؛ کنایه از علم عَروض که اوزان و بحور شعر بدان معلوم میشود. (آنندراج ). و رجوع به ترازوی کلام شود. ♦ ترازوی یوم الحساب ؛ ترازوی محشر. ترازوی قیامت . میزان : جانْشان گران چو خاک و سر بادسنجشان بی سنگ چون ترازوی یوم الحسابشان . خاقانی . ورجوع به ترازوی قیامت شود. ♦ علم ترازو ؛ علم منطق : یکی علم منطق که او علم ترازوست . (دانشنامه ٔ علائی ). رجوع به منطق شود. ♦ کج ترازو ؛ آنکه ترازویش کج و ناراست باشد. آنکه ترازوی او دوسر و قلب باشد : سوم کج ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه خواهی بگوی . سعدی (بوستان ). ◄ نام برج میزان هم هست که ازجمله ٔ دوازده برج فلکی است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). برج هفتم از دوازده برج فلکی که بتازی میزان گویند و چون خورشید در مقابل آن درآید اول فصل پائیز و استوای لیل و نهار بود. (ناظم الاطباء). خوارزمی، ترازک . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو کیهان ببرج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود. فردوسی . ز برج بره تا ترازو جهان دمی تیرگی دارد اندر نهان . فردوسی . باز دوپیکر و ترازو و دول ز هوا یافت بهره بیش ممول . سنائی . گوئی بهای باده ٔ عیدی است آفتاب زآن رفت در ترازو و سختند چون زرش . خاقانی . فلک طفل خویی است، کاندر ترازو ز خورشید نارنج گیلان نماید. خاقانی . چون زر سرخ سپهر، سوی ترازو رسید راست برابربداشت کفّه ٔ لیل و نهار. خاقانی . چو زهره برگشاده دست و بازو بهای خویش دیده در ترازو. نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ١٠٦). تا شب او را چقَدَر قَدْر هست زهره ٔ شب سنج ترازو بدست . نظامی . کنون که خور به ترازو رسید و آمد تیر شدند راست شب و روز چون ترازو و تیر. ؟ (از سندبادنامه ص ١٦٣). ♦ ترازوی چرخ ؛ برج میزان باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ♦ ترازوی فلک ؛ برج میزان . (آنندراج ). ترازوی چرخ . (ناظم الاطباء) : گر بهمه ترازوئی زرّ خلاص درخورد خور به ترازوی فلک هست چو زر به درخوری . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٢٩). باز چو زرّ خالصش سخت ترازوی فلک تا حلی خزان کند صنعت باد آذری . خاقانی . بخت بر زرهای انجم در ترازوی فلک نقش نام اخستان کامران انگیخته . خاقانی . ◄ قوّت و پایه . (ناظم الاطباء). ♦ همترازو ؛ هم قوت و همپایه . (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : سیه کوله ٔ گردبازو منم گران کوه را همترازو منم . نظامی . بداد و دهش چیره بازو بود جهانبخش بی همترازو بود. نظامی . بکوشید با همترازوی خویش . نظامی . ◄ سقوط. ◄ قلع و قمع. ◄ فرار از جنگ . (ناظم الاطباء). ◄ ادراک و درک . (برهان ). عقل . (انجمن آرا) (آنندراج ). فهم و دریافت . (ناظم الاطباء). ◄ عدل و عدالت . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). عدل و عدالت و اعتدال . (ناظم الاطباء). بهمه ٔ معانی رجوع به میزان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
قپان، قسطاس، میزان معیار عدالت، عدل
فرهنگ طیفی واژهدان
قپان، باسکول، ترازوی کفهدار (دیجیتال، …)، میزان اجزای ترازو: کفه، شاهین، زبانه، پله