ترازو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترازو کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ترازو ساختن . ترازو درست کردن : بس طفل کآرزوی ترازوی زر کند نارنج از آن خَرَد که ترازو کند ز پوست . خاقانی . گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند لیک نسنجد بدان زیرک زرّ عیار. خاقانی . صاحب آنندراج در ذیل «ترازو کردن تیر» آرد: متعدی ترازو شدن تیر : در همان گرمی کشد بر سیخ تا نخجیر را ناوکش را شصت صاف او، ترازو کرده است . معز فطرت (از آنندراج ). رجوع به ترازو شدن شود. ◄ در تداول عامه، وزن کردن . سختن و سنجیدن . ♦ دل را ترازو کردن ؛ کنایه از قضاوت صحیح کردن و درست اندیشیدن : بیائیم و دل را ترازو کنیم بسنجیم و نیرو ببازو کنیم . فردوسی .