ترجمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترجمة. [ ت َ ج َ م َ ] (ع مص )تفسیر کردن زبانی را بزبان دیگر. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بیان کردن سخن کسی را بزبان دیگر. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)(از المنجد): ترجم کلامه و عن کلامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تفسیر کتابی به لغت دیگر. (از اقرب الموارد): ترجمه بالترکیة؛ ای نقله الی اللسان الترکی . (المنجد). بیان کردن مطالب زبانی بزبان دیگر، و مأخذاین ترجمان است که معرب ترزبان باشد و ترجمان بمعنی کسی که کلام دو شخص متغایراللسان را بیکدیگر بفهماندچون عربان ترزبان را معرب کرده ترجمان ساختند پس از آن مصدر و افعال و اسماءاشتقاق کردند چون ترجم یترجم ترجمة فهو مترجم چون دحرج یدحرج دحرجة فهو مدحرج . اگرچه در لفظ ترجمان بفتح و ضم جیم بعضی اختلاف کرده اند چنانچه منتخب و صراح مگر در لفظ ترجمه بحرکت جیم اختلاف نباید کرد چرا که بر وزن دحرج است، سوای این بحر الجواهر و کشف و منتخب و کنز و مزیل الاغلاط همه بفتح جیم ثابت میکنند. (غیاث اللغات ). لغتی را بلغت دیگر آوردن مثلاً تازی را بفارسی یا پارسی را بتازی ترجمه کنند. (آنندراج ). بیان کردن زبانی است بزبان دیگر. (کشاف اصطلاحات الفنون از صراح و کنز اللغات ). ◄ یاد کردن شرح حال کسی . (از اقرب الموارد). ذکر سیرت مردی . (از المنجد). ذکر سیرت و اخلاق و نسب شخص . ج، تراجم . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ (اِمص ) تعبیر و تفسیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) : رساله ناظر بدین ترجمه و بیان است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٤٢). ◄ (اِ) اول نامه : ترجمة الکتاب ؛ فاتحته . (اقرب الموارد) (المنجد). چند سطری که در بالای نامه نوشته میشود و شامل نام کسی است که نامه را نوشته است، و همچنین نام کسی که نامه را دریافت می دارد. (دزی ج ١ ص ١٤٤). عنوان نوشتن بر سر نامه که شامل نام نویسنده و مخاطب نامه است :من حسن بن علی الی معاویةبن ابی سفیان . ◄ رقعه ٔ غیرمترجمه ؛ نامه ای که نویسنده ٔ آن معلوم نشده باشد. بدون امضاء: و اکتب معها رقعة غیرمترجمة و قال فیها... (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ١ ص ٢٣٥ س ١٥).
ترجمه . [ ت َ ج َ / ج ُ م َ / م ِ ] (از ع، اِمص، اِ) بیان کلامی از زبانی بزبان دیگر. (ناظم الاطباء) : فرمانها بخواسته و فرونگریسته و ترجمه های آن راست کرده ... بازفرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣). امیر خواجه بونصر را آواز داد پیش تخت شد و نامه بستد... و خریطه بگشاد ونامه بخواند، چون بپایان آمد امیر گفت ترجمه اش بخوان تا همگان را مقرر گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩١). نسخت بیعت و سوگندنامه را استادم پارسی کرده بود ترجمه ای راست چون دیبا. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٢٩٥). ♦ ترجمه ٔ آزاد ؛ آن است که مترجم معنی را در نظر گیرد و بیان کند و از ترجمه ٔکلمه بکلمه چشم پوشد و نیز اگر نقصی بیند رفع و اگر فضولی یابد حذف کند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ سرگذشت . تاریخ حیات کسی . کارنامه . شرح حال کسی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ نام گذاری . تسمیه . نامیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ رمز. معما : حکیم [ ارسطو ] نامه ای بخط خویش به ترجمه ای که میان او و اسکندر بود بنوشت، چنانکه هیچکس نتوانستی خواندن، الا شاه و حکیم . (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ (اصطلاح بیان ) در اصطلاح بلغاء عبارت از آن است که معنی بیت عربی را به فارسی نظم کنند، یا بالعکس . یعنی بیت پارسی را به تازی نظم کنند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). این صنعت چنان باشد که شاعر معنی بیت تازی را بپارسی نظم کند یا پارسی را بتازی، مثالش ناصرخسرو گوید: کردم بسی ملامت مر دهر خویش را بر فعل بد ولیک ملامت نداشت سود دارد زمانه تنگ دل من ز دانشش خرم دلا که دانشش اندر میان نبود و ترجمه ٔ این مراست بتازی : عذلت زمانی مدة فی فعاله ولکن زمانی لیس یردعه العدل یضیّق صدری الدهر بغضاً لفضله فطوبی لصدر لیس فی ضمنه فضل . قاضی یحیی بن صاعد گوید از شعر تازی : اقول کما یقول حمار سوء و قد ساموه حملاً لایطیق سأصبر و الامور لها اتساع کما ان الامور لها مضیق فاما ان اموت او المکاری و اما ینتهی هذا الطریق و ترجمه ٔ این مراست بپارسی : من همان گویم کآن لاشه خرک گفت و می کَنْد بسختی جانی چه کنم بار کشم راه برم که مرا نیست جز این درمانی یا بمیرم من یا خربنده یا بود راه مرا پایانی . وطواط (حدایق السحر فی دقایق الشعر ص ٦٩). و رجوع به مترجم شود.