تردامن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تردامن . [ ت َ م َ ] (ص مرکب ) کنایه از فاسق و فاجر و بدگمان و عاصی و مجرم و گناهکار و آلوده ٔ معصیت و ملوث باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). کنایه از فاسق و فاجر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). فاسق . (فرهنگ رشیدی ). آلوده ٔ معصیت . (اوبهی ) (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ سازمان ). گنهکار و معیوب و ملوث در چیزی . (شرفنامه ٔ منیری ). کنایه از فاسق و عاصی و گنهکار بود. (انجمن آرا) : در کله ٔ مصاف پیوستن ... کار لنگان و لوکان و بی فرهنگانست و کار تردامنان و نامردان . (مقامات حمیدی ). تردامنی که ننگ وجود است گوهرش دریا نشسته خشک لب از دامن ترش . مجیر بیلقانی (از آنندراج ). تردامنان چو سر بگریبان فروبرند سحر آورند و من ید بیضا برآورم . خاقانی . ملکت گرفته رهزنان برده بکین اهریمنان دین نزد این تردامنان نه جا نه ملجا داشته . خاقانی . آتشین داری زبان زآن دل سیاهی چون چراغ گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا. خاقانی . عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تردامن گریبانگیر نیست . نظامی (از انجمن آرا). بود تردامن در اول چون زنان وآخر اندر کار تو مردانه شد. عطار. چه خیر آید از نفس تردامنش که صحبت بود با مسیح و منش ؟ (بوستان ). برآمد خروش از هوادار چست که تردامنان را بود عهد سست . (بوستان ). چرا دامن آلوده را حد زنم چو خود را شناسم که تردامنم ؟ سعدی . در درون ریاض او نرود هیچ تردامنی جز آب زلال . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩). و تردامنی سبک سر در ایام بهار بهر سوی روان و دوان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٢). سر سودای تو در دیده بماندی پنهان چشم تردامن اگر فاش نکردی رازم . حافظ. هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد. حافظ. منزل تردامنان نبود حریم کوی دوست هرکه نَبْوَد پاکدامن در حرم نامحرم است . فیض دکنی .