تشنیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تشنیع. [ ت َ ] (ع مص ) نیک زشت کردن و زشت گفتن بر کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زشت گفتن به کسی و ملامت کردن کسی را. (غیاث اللغات ). زشت گفتن به کسی . (آنندراج ). بسیار سرزنش و بدگویی کردن کسی را: شنع فلاناً؛ کثر علیه الشناعة. (از اقرب الموارد) : همانا خروس است غماز مستان که تشنیع او را، ز ایشان نماید. خاقانی . شاه تشنیع ترک خود بشناخت هندوی کرد پیش او درتاخت . نظامی . زمانه ایمن از غوغا و فریاد زمین آسوده از تشنیع و بیداد. نظامی . نبودش زتشنیع یاران خبر که غرقه ندارد ز باران خبر. (بوستان ). به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سفید از سیه فرق کردم چو فجر. (بوستان ). و گر قانع و خویشتن دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت . (بوستان ). و غلبه و آواز برداشتند و تشنیع آغاز نهادند. (جهانگشای جوینی ). کش کشانش آوریدند آن طرف او فغان برداشت بر تشنیع و تف . مولوی . من نیم در امر و فرمان نیم خام تا بیندیشم من از تشنیع عام . مولوی . ◄ زشت شمردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آشکارا نمودن . ◄ خویشتن درچیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ به ستوه آمدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ کوشیدن و سرعت نمودن در رفتار. (از اقرب الموارد). ◄ کوشیدن ستور و جزآن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). انکماش و کوشش بعیر دررفتار. (از اقرب الموارد). کوشیدن در رفتار و شتابی کردن . (ناظم الاطباء). ◄ خرامیدن ماده شتر در رفتار. (ناظم الاطباء).