تصدیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.) دردسر دادن، باعث زحمت شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) دردسر دادن، باعث زحمت شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تصدیع.[ ت َ ] (ع مص ) پراکنده کردن . (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). جداجدا کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شکافتن . (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از اقرب الموارد). ◄ دردسر رسانیدن . (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دردسر دادن . (دهار) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). و به لفظ دادن و کشیدن مستعمل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : مجتمع گشتند مر توزیع را بهر دفع زحمت و تصدیع را. مولوی . شوق تصدیع عرض حالی داد تا ز ناگفته گفت واله بس . واله هروی (ازآنندراج ). تصدیع در تدارک بر ماحضر مکش داری چو سرکه با نمکی دردسر مکش . مخلص کاشی (ایضاً). ◄ دردمندسر شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) دردسر و آزردگی خاطر. مزاحمت و آزار. و رنج و محنت و اضطراب . (ناظم الاطباء). ♦ تصدیع خاطر ؛ آزردگی خاطر. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
اذیت، تزاحم، دردسر، زحمت، صداع، مزاحمت درد سر دادن، باعثزحمت شدن، مزاحم شدن، مصدع شدن