تصنیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) دسته دسته کردن.<BR>۲- نوشتن کتاب یا رساله.<BR>۳- (اِ.) نوعی شعر که با آهنگ خوانده شود. ج. تصانیف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) دسته دسته کردن. ۲- نوشتن کتاب یا رساله. ۳- (اِ.) نوعی شعر که با آهنگ خوانده شود. ج. تصانیف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تصنیف . [ ت َ ] (ع مص ) گونه گونه ساختن چیزی را و جدا کردن بعض آن را از بعض و تمیز دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). صنف صنف کردن و نوع نوع گردانیدن و جدا ساختن بعض نوع را از بعض . و در بعض کتب چنین نوشته که تصنیف نوع نوع گرفتن و جمع کردن . مأخوذ از صنف که بالکسر است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تصنیف کتاب از آن است .(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کتابی را از خود نوشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ برگ برآوردن درخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و در اساس آمده : «صنف النبات و الشجر و تصنف ؛ صار اصنافاً». (از اقرب الموارد). ◄ نوع نوع کردن مطالب و جمعآوری آنها. ◄ (اِ) ایجاد و اختراع و انشاء مباحث علمی . ج، تصانیف . (از ناظم الاطباء). کتاب . نامه، که باب باب و فصل فصل کرده اند مطالب آن را. ج، تصانیف و تصنیفات . (یادداشت مرحوم دهخدا) : در تاریخی که میکنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و میلی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باداین پیر را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٥). پس از یک چند رسولان ... بخوبی بازگردانیدند سوی ترکستان سخت خوشنود و نامه ها برفت در این باب سخت نیکو و همه در رساله ای که تصنیف من است . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٣٤). دراین تصنیف مردان کار بر چه جمله فرمود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٦٢). خراسان چو بازار چین کرده ام من به تصنیفهای چو دیبای چینی . ناصرخسرو. مرا جز به تأیید آل رسول نه تصنیف بود ونه قیل و نه قال . ناصرخسرو. و او را [ انوشیروان را ] خود تصنیفات وصایاست که تأمل آن سخت مفید باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩). زیشان شنو دقیقه ٔ فقر از برای آنک تصنیف را مصنف بهتر کند بیان . خاقانی . ◄ ترکیب و ترتیب نواهای موسیقی . (ناظم الاطباء). در تداول امروزین، قول . حرارة.کخ کخ . حال . کاری . موالیا. قوما. کان و کان . عروض البلد. ملعبه . زجل . موشح . موشحة. شرقی . سرود. ملمع. (یادداشت مرحوم دهخدا) : حافظ شربتی در علم موسیقی علم بوده و نقش ها و تصنیفهای او در میان مردم مشهور است . (مجالس النفائس ص ٢٦٧).
مترادف و متضاد واژهدان
ترانه، سرایش، سرود، قول، نشید (متضاد: نوحه) تالیف، تحریر، تدوین، گردآوری کتاب، رساله
واژگان فارسی سره واژهدان
سروده، سرود، ترانه