تعسف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ عَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) بی راهه رفتن، بدون تأمل به کاری پرداخت ن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ عَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) بی راهه رفتن، بدون تأمل به کاری پرداخت ن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعسف . [ ت َ ع َس ْ س ُ ] (ع مص ) بر بیراه رفتن . (زوزنی ). بیراه رفتن و خمیدن از راه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بیراه رفتن . (غیاث اللغات ). به یکسو شدن از راه . (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). ◄ آغاز سخن کردن با تکلف و بی هدایتی و درایتی . (از اقرب الموارد) : و اعتقاد من درباره ٔ او حمل بر تکلف و تعسف نکند. (تاریخ قم ص ٥). ◄ حمل کلام بر معنی که بر آن دلالتی ظاهر ندارد. (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). ◄ ستم کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ستم کردن و انصاف ندادن . ◄ گرفتن چیزی بناحق . ◄ بدون تدبیر و رویه کاری کردن . (از اقرب الموارد). ◄ بر فوت چیزی ملول شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
ستم، ظلم (متضاد: دادگری) انحراف کجروی کردن، گمراهشدن، منحرف شدن (متضاد: هدایت شدن) ظلم کردن، ستم کردن (متضاد: دادگری کردن)