تعلیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) آویزان کردن.<BR>۲- چیزی در زیر کتاب یا نوشتهای نوشتن.<BR>۳- (اِ.) نام یکی از خطوط اسلامی منشعب از نسخ با شیوة ایرانی.<BR>۴- (اِمص.) آویزان بودن، آویختگی.<BR>۵- انجام نشدن کاری یا بلاتکلیف ماندن امری بدون مشخص بودن زمان قطعی انجام یافتن آن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) آویزان کردن. ۲- چیزی در زیر کتاب یا نوشتهای نوشتن. ۳- (اِ.) نام یکی از خطوط اسلامی منشعب از نسخ با شیوه ایرانی. ۴- (اِمص.) آویزان بودن، آویختگی. ۵- انجام نشدن کاری یا بلاتکلیف ماندن امری بدون مشخص بودن زمان قطعی انجام یافتن آن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعلیق . [ ت َ ] (ع مص )درآویختن . (زوزنی ) (دهار) (از تاج المصادر بیهقی ). درآویختن چیزی را به چیزی و متعلق گردانیدن . یقال : علقه فتعلق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). درآویختن چیزی را بچیزی و بر چیزی، درآویختن و معلق گردانیدن آن . (از اقرب الموارد). آویختن چیزی را. (غیاث اللغات ). و بمجاز علاقه و دلبستگی : داده شه را به نام نیک غرور و او ز تعلیق نیکنامی دور. نظامی . ◄ بند کردن در را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نصب کردن و سوار کردن در بر خانه . (از اقرب الموارد). ◄ عاشق گردانیدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دوستی نمودن، یقال : علق فلان امراةُ مجهولاً. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ ترک و قطع نکردن کاری راو تعلیق افعال القلوب از آن است . (از اقرب الموارد). ◄ همراه میاره شتر فرستادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ انداختن مهار شتر بر گردن آن، برای کسی گویند که از شتر فرود آید و مهار آن را بگردنش افکند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) نوعی از خط که از رقاع و توقیع برآمده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ در شواهد زیر بمعنی یادداشت آمده : خواجه [ احمد حسن ] خلعت بپوشید و به نظاره ایستاده بودم آنچه از معاینه گویم و از تعلیق که دارم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٠). چنان صواب دیدم که بر سر تاریخ مأمونیان شوم چنانکه از استاد ابوریحان تعلیق داشتم . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٨١). و رجوع به تعلیق کردن شود. ◄ به اصطلاح شعرا تعلیق عبارت است از مرتب کردن حکمی بر ثبوت یا نفی حکم دیگر. حکم اول را جزا و حکم ثانی را شرط گویند و این شش قسم است یکی آنکه ثانی و حکم اول هر دو ممکن باشد عادةً و عقلاً چنانکه : اگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق . دوم آنکه حکم ثانی ممکن و حکم اول مستحیل عادةً و عقلاً: اگر نهیب دهد چرخ واژگون گردد و گر عتاب کند آفتاب خون گردد. سوم آنکه حکم ثانی ممکن و حکم اول مستحیل عادةً و ممکن عقلاً چنانکه : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. حافظ. چهارم آنکه هر دو حکم محال عقلاً و عادةً چنانکه : گر چرد در چمن حسن تو زنبور عسل چه عجب گر ز گل شمع بگیرند گلاب . پنجم آنکه حکم اول ممکن و حکم ثانی مستحیل عقلاً و عادةً چنانکه : گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نپیچم الحکم ﷲ. ششم آنکه حکم اول ممکن و حکم ثانی مستحیل عادةً و ممکن عقلاً چنانکه : گر ز آب زندگانی بهره یابم چون خضر روز و شب افتاده باشم همچو سگ در کوی دوست . و باید دانست که حکم اول درلفظ از حکم ثانی مؤخر باشد و حکم ثانی که بعد حرف شرط که گر و چون و غیره واقع شده در لفظ از حکم اول مقدم باشد و گاه برعکس هم آید. (آنندراج نقل از رساله ٔ عبدالواسع). ◄ (اصطلاح نحو) نزد نحویان باطل ساختن عمل افعال قلوب است لفظاً نه محلاً بخلاف الغا، چه آن ابطال عمل فعل است لفظاً و محلاً. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ نزد محدثان خلاف یک راوی یا بیشتر از اوائل اسناد حدیث . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
مترادف و متضاد واژهدان
آویختگی، آویزش تاخیر، معلق آویختن تحشیه، تعلیقه، تکلمه، حاشیه معلق کردن، فروهشتن
واژگان فارسی سره واژهدان
برکنارکردن، آویختن