تعنت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعنت کردن .[ ت َ ع َن ْ ن ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سرزنش کردن . بدگویی کردن . ملامت کردن . عیب جویی از کسی کردن : گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیبناک . (بوستان ). تعنت کنندش گر اندک خور است که مالش مگر روزی دیگر است . (بوستان ). اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی من این طریق محبت ز دست نگذارم . سعدی . کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو در کناری و ما اوفتاده در غرقاب . سعدی .