تغافل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تغافل . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) غفلت نمودن بی غفلت . (زوزنی ). بقصد غافل شدن از چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ناآگاهی نمودن . (دهار). خود را غافل وانمودن . (آنندراج ). غفلت و بی خیری و بی التفاتی . (ناظم الاطباء). تیغ و شمشیر از تشبیهات اوست و با لفظداشتن و کردن و زدن مستعمل . (آنندراج ) : اثر نعمت تو بر ما، زان بیشتر است که توان آورد آن را به تغافل کفران . فرخی . ای متغافل بکار خویش نگه کن چند گذاری چنین جهان به تغافل . ناصرخسرو. ای دوست غم تو سر بسر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه ٔ سوز دل نمی دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا. خاقانی . رفت جوانی بتغافل بسر جای دریغ است دریغی بخور. نظامی . اگرچه مالک رقی و پادشاه بحقی همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل . سعدی . بمیر از درد ای دشمن که هم در عرصه ٔ محشر نسازم خشک از خون تو شمشیر تغافل را. ظهوری (از آنندراج ). خوش آشکار تیغ تغافل زدی و ماند در گردن نگاه نهان خونبهای ما. ظهوری (ایضاً). ◄ چشم پوشی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سوگند دروغ یاد کردن . (از اقرب الموارد).