تفتیش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تفتیش کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) واپژوهیدن . کاویدن سخن و زمین و جز آن . تجسس . پی جویی : هین روش برگیر و ترک ریش کن در فنا و نیستی تفتیش کن . مولوی . کرا غم تخلیص من باشد و تفتیش حال من کند. (گلستان ). آشفته شو که کاکل و زلف پری رخان تفتیش حال زار ترا موبمو کنند. محمدرضا خان ساری (از آنندراج ).