تلاش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلاش کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوشش کردن . جهد کردن . کوشیدن . سعی کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند حرص گدا شود طرف شام بیشتر. صائب . شهپر طاووس را آخر مگس ران می کنند چون خودآرایان تلاش جامه ٔ رنگین مکن . صائب (از آنندراج ). رسید نشئه بحدی که بهر دیدن تو کنم تلاش که مهتاب را نگهدارم . میریحیی شیرازی (از آنندراج ). تلاش تازگیی کن برای شاهدمعنی که بهر زن چو جوانی کجاست زیور دیگر. قزوینی (ایضاً). ◄ معارضه کردن . درآویختن : سحر که جوهر شمشیر ناله فاش کنم چو مهر یک تنه با عالمی تلاش کنم . طالب آملی (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
کوشش کردن، زور زدن، سعی کردن، عرق ریختن، دستوپا زدن، زحمت کشیدن، آسمان به (بر) زمین آوردن (زدن) پافشاری کردن