تلخ رویی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلخ رویی کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلخ کردن روی . ترش کردن روی . بی دماغ شدن . ناخوش داشتن روی و جبین : دیده با شور سرشکم تلخ رویی می کند عاقبت از شورش اشکم دل دریا گرفت . (مؤلف بهار عجم ).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلخ رویی کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلخ کردن روی . ترش کردن روی . بی دماغ شدن . ناخوش داشتن روی و جبین : دیده با شور سرشکم تلخ رویی می کند عاقبت از شورش اشکم دل دریا گرفت . (مؤلف بهار عجم ).