تلفیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلفیق .[ ت َ ] (ع مص ) دو درز و یا دو سخن را بهم آوردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فراهم آوردن و ترتیب دادن . (آنندراج ). ◄ سخن دیگران را ضمن سخن خود آوردن : از اشعار متقدمان بطریق استعارت تلفیقی نرفت . (گلستان ). ◄ بربافتن و بیاراستن حدیث را. (از ناظم الاطباء). دروغ و باطل گفتن ومطابق کردن . (آنندراج ). بیاراستن حدیث را و تمویه آن به باطل . (از اقرب الموارد). ◄ طلب کردن امری را و دست نیافتن بدان . (از اقرب الموارد). ◄ علمی که در آن از توفیق بین حدیثها که بظاهر با هم متنافی هستند بحث شود. (از کشف الظنون ).