تماشاگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تماشاگه . [ ت َ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف تماشاگاه : ای مه و سال نگه کردن تو سوی سلیح ای شب و روز تماشاگه تو لشکرگاه . فرخی . بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام هرکس که تماشاگه او زیر چنار است . فرخی . ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست ظن بری هرگز روزی بتماشا نشود. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٢). این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ٔ خاک ما تماشاگه کیست . خیام . ای خاکدان دیو تماشاگه دلت طفلی تو تا ربیع تو دانند خاکدان . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣١٢). سمن را تماشا درآغوش او تماشاگه گل بناگوش او. نظامی . عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم . سعدی . بستان عارضش که تماشاگه دل است پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید. سعدی . گر بیارند کلید همه درهای بهشت عاشق جان به تماشاگه رضوان نرود. سعدی . ز خاک آورد رنگ و بوی طعام تماشاگه دیده و مغز و کام . سعدی (بوستان ). به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند. حافظ. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ٔ نامحرم زد. حافظ. یارب این کعبه ٔ مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل نسرین من است . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی