تماشایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تماشایی . [ ت َ ] (ص نسبی ) مردم تماشاچی . (ناظم الاطباء). نظارگی و بیننده . (آنندراج ). تماشاگر. (آنندراج ). نظاره . آنکه تماشا کند ج، تماشائیان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : درخور بوستانسرای ترا زهره و مشتری تماشائی . سیدحسن غزنوی . عروس حسن ترا هیچ درنمی یابد بگاه جلوه مگردیده ٔ تماشایی . عراقی همدانی . بیا تا در تماشای خرابات چو رندان تماشایی بباشیم . عطار. منع نظاره روا نیست تماشایی را ور نه فرقی نبود زشتی و زیبایی را. نشاط. تعجب دارد این صورت تماشا دارد این معنی . جهان محو تماشا و تماشایی نمی بینم . سالک یزدی (از آنندراج ). حسن مستور نظرهاست که جز صورت خویش بهره ای نیست ز آیینه تماشایی را. ملانوعی (ایضاً). رجوع به تماشاچی شود. ◄ درخور تماشا. درخور نظاره . جای تعجب و عبرت : به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است چو لاله کاسه ٔ نسرین و ارغوان گیرد. حافظ. رجوع به تماشا و دیگر ترکیبهای آن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پرشور، جالب، زیبا سرگرمکننده، مشغولکننده (متضاد: خستهکننده) دیدنی بیننده، تماشاچی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی