تن جامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن جامه . [ ت َ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) لباس و پوشاک و کرته و زیرقبایی . (ناظم الاطباء) : در حال سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). بعد چند روز دیگر کشتی ها دررسید و معامله بکردند که از تن جامه عظیم تقصیر بود و بیشتر آن بودند که پوست گوسفند و آهو همی پوشیدند. (مجمل التواریخ ). و آورد برون ز خز و دیبا تن جامه ای از خزینه زیبا. نظامی . لیک آن مستی بود توبه شکن منسی است این مستی تن جامه کن . مولوی . بپوشید تن جامه در تن سیه بگفتا که ای پشت گرم سپه . نظام قاری . صوفک و خاصک و تن جامه و بیت و برتک کلی و کلفتن و سالو و روس انصار. نظام قاری . ز تن جامه و کدرویی کزی ز کستونی و بر کجین و قزی . نظام قاری .