تن دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن دادن . [ ت َ دَ ] (مص مرکب ) پذیرفتن و قبول کردن و رضا دادن . (ناظم الاطباء). تن دادن چیزی را و به چیزی و در چیزی و تن نهادن بر چیزی ؛ کنایه از رضا دادن و قبول کردن . (بهار عجم ) (آنندراج ) : ابلهی کن برو که ترّه فروش تره نفروشدت به عقل و تمیز تن بده قلب را که در گیتی زر همه روی گشت و سیم ارزیز. مسعودسعد. تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی بمرگش تن بباید داد روزی . نظامی . جور مکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر که پای بند شد تن بدهد به روبهی . سعدی . هرگز من از تو نظر با خویشتن نکنم بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری . سعدی . ♦ تن بازپس دادن ؛ در عبارت زیر از تاریخ بیهقی بمعنی عقب نشینی آمده است : احمد مثال داد پیادگان خویش را، و با ایشان نهاده بود تا، تن بازپس دادند و خوش خوش بازمی گشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٦). ♦ تن به خاک دادن ؛ مرگ را پذیرفتن . مرگ را تسلیم شدن : ز خاکیم و هم خاک را زاده ایم به بیچارگی تن بدو داده ایم . فردوسی . به بیچارگی تن فرا خاک داد دگر گرد عالم برآمد چو باد. سعدی (بوستان ). ♦ تن به خون دادن ؛ بمجاز، جان نثار کردن . خود را فدا کردن : بگفت آنکه بندوی راشهریار تبه کرد و برگشت از او روزگار تو گفتی نه از خواهرش زاده بود نه ازبهر او تن به خون داده بود. فردوسی . ♦ تن به عجز دادن ؛ خودرا عاجز و درمانده یافتن . ناتوان شدن . احساس درماندگی کردن : به عجز تن مده و مغز و چشم شیر برآر که پشه از سر نمرودیان غذا دارد. ظهیر فاریابی . چون فرومانی به سختی تن به عجز اندر مده . (گلستان ). ♦ تن به قضا دادن ؛ تسلیم حوادث شدن . ترک مقاومت و کوشش کردن . تن دردادن به قضا : سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده دریا در و مرجان بود و هول و مخافت . سعدی . من تن به قضای عشق دادم پیرانه سر آمدم به کُتّاب . سعدی . ظاهر آنست که بی سابقه ٔ حکم ازل جهد سودی نکند تن به قضا دردادم . سعدی . ♦ تن به کار دادن ؛ تلاش کردن . کوشش کردن . سستی و تن آسایی نکردن . از کار روی گردان نشدن : یکچندی دست از طرب کوتاه باید کرد و تن به کار داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٨٧). صبر آمد و زور شوق را دید ناداده تنی به کار برگشت . واله هروی (از آنندراج ). ♦ تن به کشتن دادن ؛ به کشته شدن رضا دادن . راضی شدن بمرگ : اگر سربسر تن به کشتن دهیم دگر تاج شاهی بسر برنهیم . فردوسی . همه پیش تو تن به کشتن دهیم سپاهی بر آن کشتگان برنهیم . فردوسی . تن به کشتن دادم و از رشک می ترسم که باز اضطراب دل کند شرمنده ٔ قاتل مرا. باقر کاشی (از آنندراج ). ♦ تن به نیستی دردادن ؛ خود را هلاک کردن . خود را بمهلکه انداختن . آماده ٔ مردن شدن : سعدیا تن به نیستی درده چاره با سخت بازوان اینست . سعدی . رجوع به تن دردادن شود. ◄ تسلیم کردن زن، خود را بمردی : تن سیمین برادر را ندادم کجا بااو ز یک مادر بزادم ترا ای ساده دل چون داد خواهم که ویران شد بدستت جایگاهم . (ویس و رامین ). ندیده ست ایچ مردی از تو شادی که تا امروز تن کس را ندادی . (ویس و رامین ). به گوراب از کدامین تخم زادی تن سیمین بدادی یا ندادی ؟ (ویس و رامین ). شب خلوت آن لعبت حورزاد مگر تن در آغوش مأمون نداد. سعدی . ♦ تن خود دادن ؛ دست دادن . تسلیم کردن زن، خود را بمرد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تن سپردن : دختران رز گویند که ما بی گنهیم ما تن خویش بدست بنی آدم ندهیم . منوچهری . رجوع به تن سپردن شود.