تنبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنبل . [ تِم ْ ب َ ] (ع ص ) کوتاه . ج، تنابیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به تنبال و تنبالة و تنبول و تنابیل شود.
تنبل . [ تَم ْ ب ُ ] (اِ) لغتی است در تامول و مذکور است در «ت م ل ». (منتهی الارب ). تانبول . (ناظم الاطباء). رجوع به تامول و تانبول شود.
تنبل . [ تُم ْ ب ُ / تَم ْ ب ُ ] (اِ) حیلت و مکر بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣١٤). مکرو حیله . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). حیله و نیرنگ و مکر و فریب و جادویی . (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از ناظم الاطباء). کنبوره . دستان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : همه به تنبل و بند است بازگشتن او شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود. رودکی . پدیدتنبل او ناپدید مندل او دگر نماید و دیگر بود بسان سراب . رودکی . دستگاه او نداند که چه روی تنبل و کنبوره و دستان اوی . رودکی . جادو نباشد از توبه تنبل سوارتر عفریت کرده کار زتو کرده کارتر. دقیقی . گرنه خاتوله خواهی آوردن آن چه حیله ست و تنبل و دستان . دقیقی . نادان گمان بری و نه آگاهی از تنبل و عزیمت و نیرنگش . طاهر فضل . ای آنکه جز ازشعر و غزل هیچ نخوانی هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند. کسائی . نیست را هست کند تنبل او هست را نیست کندفرهستش . ابونصر مرغزی . نبد هیچ بد جز به فرمان تو وگر تنبل و مکر و دستان تو. فردوسی . که او را زمانه بر آنگونه بود همه تنبل دیو واژونه بود. فردوسی . که آن سربسر تنبل و جادوییست ز چاره بر ایشان بباید گریست . فردوسی . نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی وبدخویی . فردوسی . بدو گفت شاه آفریدون تویی که ویران کنی تنبل و جادویی . فردوسی . نشود بر توزایچ روی بکار هیچ دستان و تنبل و نیرنگ . فرخی (دیوان ص ٢١١). بخت بی تقصیر و محنت روز بی مکروه و غم دهر بی تلبیس و تنبل چرخ بی نیرنگ و رنگ . منوچهری . بر خریدار فنون سخره و افسوس کنند وانگهی جزکه همه تنبل و افسون نخرند. ناصرخسرو. تنبل نداشت سود کرا عزم او شکست افسون نداشت سود کرا کین او گزید. معزی . آن پریزاده رابه تنبل و رنگ آوریدند با نوازش چنگ . نظامی . در کنج خانه پشت به دیوار دادنش ترخشک زاهدی است که از زرق و تنبل است . کمال اسماعیل (از فرهنگ رشیدی ). دولت او عطای یزدان است نه بمکر و تسلسل وتنبل . شمس فخری .