تندرست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تندرست . [ ت َ دُ رُ ] (ص مرکب ) مقابل بیمار و اطلاق آن بر دولت نیز آمده . (آنندراج ) (بهار عجم ). سالم و چاق و صحیح و بی مرض و بی علت و توانا و قوی . (از ناظم الاطباء) (دهار). از: تن + درست . گیلکی و نطنزی تندرست، فریزندی و یرنی تندرس، سنگسری تندراست، سرخه ای تندرست، لاسگردی تندرست، کسی که تن سالم دارد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : ز پیکان پولاد گشتند سست نیامد یکی پیش او تندرست . فردوسی . همی بود شادان دل و تندرست به دانش همی جان روشن بشست . فردوسی . تو بیماری و پند داروی تست بکوشم همی تو شوی تندرست . فردوسی . اگر بازبینم ترا تندرست همه گنج با تاج و تخت آن ِ تست . فردوسی . همه بر دل اندیشه این بد نخست که بینددو چشمم ترا تندرست . فردوسی . جاوید باش و پشت قوی باش و تندرست تو شادخوار و ما رهیان از تو شادخوار. فرخی . شاه زمانه شاد و قوی باد و تندرست از گردش زمانه بی اندوه و بی زیان . فرخی . از کف او چنان هراسد بخل که تن آسان تندرست از تب . فرخی . پاینده باد خواجه و دلشاد و تندرست بر کام دل مظفر و منصور کامکار. فرخی . جاوید شاد باد و تن آسان و تندرست آن مهتر کریم خصال ملک نژاد. فرخی . نه از پشت پاکم اگر تندرست بمانم ترا وآنکه هم پشت تست . (گرشاسبنامه ). بی آزار بازآمدی تندرست از آن اژدها کین نبایست جست . (گرشاسبنامه ). دشمنان تو همه بیمار و بنده تندرست دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست . ناصرخسرو. چون این نیت بکرد عطسه بزد و درساعت آن علت از وی زایل شد و تندرست گشت . (قصص الانبیاء ص ١٨٥). بهیچ حال هوای گرم هیچ تندرست را سود ندارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آن زن که شیر او دهد... شیر او پاک و پسندیده باد و زن تندرست . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شراب ... خورنده ٔ شراب را بیماری کم کند و اغلب تندرست باشد. (نوروزنامه ). به کار اندرت ار نادرستیی باشد چو تندرست بوی هیچ دل شکسته ندار. ادیب صابر. تا هست ز هستی تو یادم آسوده و تندرست و شادم . نظامی . درویشی پیری جوانان است و بیماری تندرستان . (مرزبان نامه ). مگو تندرست است رنجوردار که می پیچد از غصه رنجوروار. سعدی (بوستان ). منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست . سعدی (بوستان ). تندرستان را نباشد دردریش جز به همدردی نگویم درد خویش گفتن از زنبور بی حاصل بود با کسی در عمر خود ناخورده نیش . سعدی (گلستان ). بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و، زخم خورده نمرد. سعدی (گلستان ). چنان سوزم که خامانم نبینند نداند تندرست احوال محموم . سعدی . ◄ در غیر آدمی و جانوران بمعنی خوش و نزه و پاک و آرام و عاری ازفساد و آلودگی و درست و صحیح و بکام و بی آشوب و پرهیز و دارای استحکام و دوام : پس هارون را آن بیماری به گرگان زیادت شد. او را گفتند از این هواها، هوای قومس تندرست تر است . هارون از گرگان برفت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بم، شهری است با هوای تندرست . (حدود العالم ). سخن در تندرستی تندرست است که در سستی همه تدبیر سست است . نظامی . به شکرانه ٔ دولت تندرست برآن پشته بنیادی افکند چست . نظامی . حکمای وقت و وزرای مملکت را جمع کرد و گفت : موضعی اختیار باید کرد تندرست تر و خوشگوارتر به آب از بغداد و بنایی جهت نقل بدان موضع ترتیب داد. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ♦ ناتندرست ؛ بیمار. دردمند. مریض : رسیده به لب جان ناتندرست همی چاره ٔ تندرستان بجست . فردوسی . ۩ زشت . بد. خطا. نادرست : چنین گفت یک روز کز مرد سست نیاید مگر کار ناتندرست . فردوسی . رجوع به تندرستی شود.