تنعم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنعم . [ ت َ ن َع ْ ع ُ ] (ع مص ) به ناز زیستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). فراخ و آسان زندگانی گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مانند ترفّه و تمتع. (از اقرب الموارد). به ناز و نعمت پرورده شدن . (غیاث اللغات ). به ناز و نعمت زیستن . (آنندراج ). زندگانی فراخ و آسان وناز و نعمت . (ناظم الاطباء). ج، تنعمات : در نعمت تو اهل هنر در تنعمند تو هم ز نعمت هنر اندر تنعمی . سوزنی . به تنعم جهلا را مستای که ستودن به علوم و حکم است . خاقانی . اسکندر و تنعم و ملک دوروزه عمر خضرو شعار مفلسی و عمر جاودان . خاقانی . تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است . خاقانی . در شبستان مرگ شد زآن پیش که به بستان به صد تنعم شد. خاقانی . از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی ... (گلستان ). آنکه در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گُرْسنه چیست ؟ (گلستان ). دوام عیش و تنعم نه شیوه ٔ عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی . حافظ. ♦ اهل تنعم ؛ کسانی که در ناز و نعمت و فراغ بال بسر برند. صاحبان نعمت و آسایش : و این [ افراط طمث ] بیشتر، اهل تنعم را افتد که غذا نیک خورند و کاری با رنج نکنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ در تنعم بودن ؛ در ناز و نعمت بودن . (ناظم الاطباء). رجوع به دیگر ترکیبهای تنعم شود. ◄ جُستن، یقال : تنعمه بالمکان ؛ ای طلبه . ◄ برهنه پای رفتن . ◄ ستیهیدن به راندن ستور. ◄ یقال : تنعم قدمه ؛ ای ابتذلها. ◄ سازواری کردن، یقال : اتیت ارضهم فتنعمتنی ؛ ای وافقتنی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تنعم . [ ت َ ع ُ ](اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ). تَنْعُم و تَنْعُمة، دو قریه اند از اعمال صنعا. (از معجم البلدان ).