تنگ میدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ میدان . [ ت َ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) آنکه میدان کوتاه داشته باشد. (از آنندراج ). که میدان او کم وسعت و محدود باشد : قدح قُعده کن ساتکینی جنیبت کز این دو جهان تنگ میدان نماید. خاقانی . هر لحظه ناوردی زنی جولان کنی مرد افکنی نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟ خاقانی . فزون بینم اوصاف شاه از حساب نگنجد در این تنگ میدان کتاب . سعدی (از آنندراج ). پرده پوش پای خواب آلود صائب دامن است با گران جانی ز خاک تنگ میدان سر مپیچ . صائب (ایضاً). نقش بر آئینه نتواند نفس را تنگ کرد از هجوم غم نگردد تنگ میدان خانه ام . صائب (ایضاً). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.