واژه جو

تنگ و تار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تنگ و تار. [ ت َگ ُ ] (ص مرکب، از اتباع ) تنگ و تاریک . بی وسعت و بی روشنایی . خلاف فراخ و روشن . محقر و تاریک : غار جهان گرچه تنگ و تار شده ست عقل پسند است یار غار مرا. ناصرخسرو. می نبیند آن سفیهانی که ترکی کرده اند همچو چشم تنگ ترکان، گور ایشان تنگ و تار. سنایی (از امثال و حکم دهخدا). رجوع به ماده ٔ بعد و تنگ و همچنین تار و دیگر ترکیبهای این دو شود.

معنی تنگ و تار | واژه جو