تنگ گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ گرفتن .[ ت َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) سخت گرفتن . (آنندراج ). در فشار و مضیقه قرار دادن . دشوار گرفتن : چو با دوست دشوار گیری و تنگ نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ . (بوستان ). در حوصله ام نیست علی طاقت آهی از بس که مرا شوق بتی تنگ گرفته ست . علی خراسانی (از آنندراج ). مگیر تنگ بمردم گرت امید بقاست که کفش تنگ همین یک دو روز بر سر پاست . مخلص کاشی (ایضاً). ♦ تنگ گرفتن زمانه کسی را ؛ در سختی قرار دادن او. ناسازگار گردیدن دنیا بر کسی : بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم . قاآنی . ♦ تنگ گرفتن کار ؛ مشکل گرفتن آن : بدین تیزی اندر نیاید به جنگ نباید گرفتن چنین کار تنگ . فردوسی . ♦ تنگ گرفتن کاربر کسی ؛ او را در سختی و مضیقه قرار دادن . وی را در مشکل و درماندگی انداختن : تبه گردد او هم بدین دشت جنگ نباید گرفتن بر او کار تنگ . فردوسی . چو بر خسرو این کار گیریم تنگ مگر تیز گردد بیاید به جنگ . فردوسی . بر طاعت ما کار چنین تنگ مگیرید ای خوش کمران تنگ مبندید میان را. ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ♦ تنگ گرفتن نفقه بر عیال ؛ زن و فرزند را در سختی معیشت قرار دادن . آنان را در عسرت و نداری انداختن . وسیله ٔ گذران زندگی را از آنان دریغ داشتن . رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ در میان سینه و بازوان فشردن شدت علاقه را : سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد همانا که از شرم ناورد یاد. فردوسی . ♦ تنگ اندر (به، در) بر گرفتن ؛ سخت اندر کنار گرفتن . تنگ در آغوش گرفتن . تنگ در بغل گرفتن . تنگ اندر کنار گرفتن . در میان سینه و بازوان فشردن کسی را از شدت علاقه و میل : گرامیش را تنگ در بر گرفت چو بگشاد لب پوزش اندرگرفت . فردوسی . بیامد ورا تنگ در بر گرفت پر از خون مژه خواهش اندرگرفت . فردوسی . پدرتنگ بگرفت اندر برش فراوان ببوسید روی و سرش . فردوسی . گرفتش به بر تنگ و بنواختش گرامی بر خویش بنشاختش . فردوسی . هر قمْر یکی قصه به باغی دارد هر لاله گرفته ژاله ای در بر تنگ . منوچهری . بترس ای یار و تنگ اندر برم گیر که خوش باشدبهم اندر می و شیر. (ویس و رامین ). به بر گرفت مرا تنگ و، تنگ اسب فراغ ببست گفتم یارا تو بر چه سودایی ؟ سوزنی . ♦ تنگ اندر (در) کنار گرفتن ؛ سخت در آغوش گرفتن . در میان سینه و بازوان فشردن : هوازی برآمد برم آن نگار مرا تنگ بگرفت اندر کنار. آغاجی . بوسه بیار و تنگ مرا در کناره گیر تا هر دو دارم از تو بدین راه یادگار. فرخی . ای یار دلربای، هلا خیز و می بیار می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار. منوچهری . ♦ تنگ به (در) آغوش گرفتن ؛ سخت در کنار گرفتن : سیاوش فرودآمد از نیل رنگ پیاده گرفتش به آغوش تنگ . فردوسی . ♦ تنگ در بغل گرفتن ؛ سخت در میان بازوان گرفتن . تنگ در آغوش گرفتن . تنگ در کنار و در بر گرفتن : از دور دلم جامه ٔ او رنگ گرفته ست یا سوخته ای در بغلش تنگ گرفته ست . مخلص کاشی (از آنندراج ). رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.