تنگبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگبار. [ ت َ ] (اِخ ) نامی از نامهای باریتعالی جل شأنه . (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). خدا. باریتعالی . (فرهنگ فارسی معین ). از نامهای حق تعالی . (فرهنگ جهانگیری ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
تنگبار. [ ت َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) به اصطلاح سالکان، حضرت باریتعالی است به اعتبار وحدت حقیقی که آنجا گنجایش هیچ چیز نیست، نه از طریق وجود و نه از راه تعقل . (برهان ). به اصطلاح سالکان، کنایه از وحدت حقیقی است که آنجا گنجایش هیچ چیز نیست . (آنندراج ) : رفتی ز بساط هفت فرشی تا طارم تنگبار عرشی . نظامی . وجود تو در حضرت تنگبار کند پیک ادراک را سنگسار. نظامی (از آنندراج ). ◄ شخصی را نیز گویند که همه کس را پیش خود راه ندهد و مردم نزد او به دشواری بار یابند. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ). آنکه هر کسی را به خود راه ندهدو به هر وقتی او را بار نباشد. (شرفنامه ٔ منیری ). کسی که به هیچکس اجازه ٔ ورود نزد خود ندهد. (فرهنگ فارسی معین ) : نان چون مخدر است نهفته ز خلق روی گندم خلیفه وار، گرانقدر و تنگبار. جمال عبدالرزاق . سلطان سلیمان از مداومت بر شراب چنان شد که از مردم نفور گشت و تنگبار شد. (راحةالصدور راوندی ). از پی وصل تو عمر صرف کنم گرچه هست همچو کرم زودسیر، همچو ملک تنگبار. شمس طبسی . ◄ جایی که در آن هر کس را دخل نباشد. (غیاث اللغات ). جایی که مردم بدشواری بار یابند. (فرهنگ رشیدی ). درگاه و بارگاه شاه و امیری که بار یافتن در آن دشوار باشد. (فرهنگ فارسی معین ) : پناه خلق به جود فراخ دست تو باد که رحمت و شفقت نیک تنگبار شده ست . سیدحسن غزنوی . بر در خاقان اکبر آی و کرم جو از در دریای تنگبار چه خیزد؟ خاقانی . ای دربار امید، از تو شده تنگبار از شکر تنگ تو تنگ شکر شرمسار. خاقانی . چون در آن قصرتنگبار شدیم چون بم و زیر سازگار شدیم . نظامی . عروس حصاری چو دید آن حصار بلرزید از آن درگه تنگبار. نظامی . دل شه در آن مجلس تنگبار به ابروفراخی درآمد بکار. نظامی . در پرده ٔ وصل عاشقان را درگاه خیال تنگبار است . سیف اسفرنگ (از آنندراج ). ◄ چیزی را نیز گویند که بدشواری بدست آید و به غایت عزیزالوجود باشد. (برهان ). چیز نادر و چیزی که به دشواری بدست آید. (ناظم الاطباء) : بیداد بین که دور شب و روز می کند با لعل تنگبار تو هم تنگ لاله را. سیدحسن غزنوی . ◄ چیز بی بها و بی قدر. (ناظم الاطباء). به همه ٔ معانی رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن و رجوع به تنگباری شود.