ته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ته . [ ت َه ْ ] (اِ) زیر و پایین را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : ز شرم دایه سر در ته فکنده زبان بسته ز پاسخ، لب ز خنده . (ویس و رامین ). آقای دکتر معین آرد: معنی نخست آن (ته ) خالی است از اوستائی «توسن » (خالی شدن )، پهلوی «توهیک » (تهی و خالی )، هندی باستانی «توچ هیه »، سانسکریت «توچه » (خالی )، بلوچی «توسگ »، «توسغ» (خاموش شدن، رها شدن )، «توسغ» خاموش شدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ غور و قعر و جزء درونی . (ناظم الاطباء). تک . قعر. غور. بن . فرود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز بینم سر موئی هم اگر در ته دریاست . ناصرخسرو. هفت هزار سال پیش از آدم سنگی از لب دوزخ رها گردید، امروز به ته دوزخ رسیده است . (قصص الانبیاء ص ٧). در آن چاهم افکند گردون دون که از ژرفی آن چاه را ته نبود. مسعودسعد. بی طلب زنهار بر خوان کسی مهمان مشو گوهر بی قیمتی ریگ ته دندان مشو. صائب . ♦ از ته ؛ از بیخ . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ ته آب ؛ قعر آب . (ناظم الاطباء). ♦ ته بساط ؛ آخرین موجودی . آخرین مال کالای مانده . ♦ ته بندی کردن ؛ پیش از وقت مقداری خورده بودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ ته تغاری ؛ فرزند آخر در پیری . (یادداشت ایضاً). ♦ ته چیزی را بالاآوردن ؛ خوردن و صرف کردن تمام آن . (یادداشت ایضاً). ♦ ته چین ؛ نوعی پلو که با گوشت بره پزند. ♦ ته دل . رجوع به همین کلمه شود. ♦ ته دیگ ؛ برنج خشک شده و بهم فشرده ای که پس از طبخ برنج در ته دیگ حاصل آید. ♦ ته رنگ ؛ بقیه ٔ رنگی که بشده است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ ته نشین ؛ رسوب . ♦ ته و توی چیزی ؛ عمق آن : ته و توی کاری را درآوردن بالتمام ؛ از جزئیات آن آگاه شدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ کفگیر به ته دیگ خوردن ؛ کنایه از تمام شدن هستی و دارائی و قدرت است . ♦ امثال : ما ریگ ته جوئیم ، شما آب روان ؛ کنایه از ثبات و پایداری گوینده و بی ثباتی و زودگذری شنونده است . ◄ پایان چیزی و مایه و اصل از اینجاست که گویند فلانی ته ندارد؛ یعنی بی مایه و بی اصل است و ته کار. اصل کار. (از آنندراج ). بن و اصل . (ناظم الاطباء) : نیستی خس که ز هر باد به جولان آئی مرو ازجا، بنشین باقر و، پیش آر تهی . باقر کاشی (از آنندراج ). ◄ به معنی طاق هم هست که در مقابل جفت باشد. (برهان ) (از آنندراج ). طاق و فرد و تک . (ناظم الاطباء). رجوع به تک شود. ◄ زنگی که بر روی تیغ و شمشیر و امثال آن بهم رسد. (برهان ) (از آنندراج ). زنگ تیغ و شمشیر و جز آن . (ناظم الاطباء). ◄ تا و لای را نیز گفته اند. (برهان ) (ازآنندراج ). تاه و لای و چین . (ناظم الاطباء). رجوع به تاه شود.
ته . [ ت ُه ْ ] (اِ) تفو را گویند که آب دهن است و آب دهن انداختن را هم گفته اند. (برهان ) (از آنندراج ). تف و آب دهن . (ناظم الاطباء). رجوع به تف و تفو شود.
ته . [ ت ِه ْ ] (ص ) تهی و خالی . (ناظم الاطباء).