توانا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توانا. [ ت ُ / ت َ ] (نف ) (از: «توان » + «َا»، پسوند فاعلی یا صفت مشبهه ) قادر. کسی که از عهده ٔ انجام کار برآید. زورمند. نیرومند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). نیرومند. قوی . قادر. مقتدر. (فرهنگ فارسی معین ). نیرومند. قوی . مقتدر. (دهار). قوی . (ربنجنی ). قوی، و این مقابل ناتواناست ... (آنندراج ).قادر و قوی و مضبوط و استوار و سزاوار و قابل . (ناظم الاطباء). قوی . بذیم . مبذم . توانگر. قادر. قدیر. مقتدر. مقابل ضعیف . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). قرشم . ضبراک . ضابط. قدم . مقرعه . (منتهی الارب ) : نخست آفرین کردبر کردگار توانا و دارنده ٔ روزگار. فردوسی . چنین است آیین چرخ روان توانا بهرکار و ما ناتوان . فردوسی . تواناو دانا و دارنده اوست خرد را و جان را نگارنده اوست . فردوسی . به گرسیوز اندر چنان بنگرید که گفتی میانش بخواهد برید یکی بانگ برزد براندش ز پیش توانا نبود او بر آن خشم خویش . فردوسی . بترس از خداوند جان و روان که هست او توانا و ما ناتوان . (گرشاسبنامه ). که پاکا توانا خدای بزرگ که دیوی چنین آفریندسترگ ؟ (گرشاسبنامه ). تواناست بر دانش خویش دانا نه داناست آنکو تواناست بر زر. ناصرخسرو. بمعلولی چو یک حکم است و یک وصف این دو عالم را چرا بی علت سابق توانا باشد و دانا؟ ناصرخسرو. با دشمن ... توانا جز به مکر نتوان یافت . (کلیله و دمنه ). چون مرد توانا و دانا باشد مباشرت کار بزرگ او را رنجور نگرداند. (کلیله و دمنه ). زخم مهماز و بلای تنگ و آسیب لگام فحل بر دست توانا برنتابد بیش از این . خاقانی . بربط، کریست هشت زبان کش به هشت گوش هر دم شکنجه دست توانا برافکند. خاقانی . پیشت آرم ذات یزدان را شفیع کش عطابخش و توانا دیده ام . خاقانی . به سوی توانا توانا فرست به دانا هم از جنس دانا فرست . نظامی . ضمیرش کاروان سالار غیب است توانا را ز دانائی چه عیب است ؟ نظامی . گرفتم ز تو ناتوان تر بسی تواناتر از تو هم آخر کسی . (بوستان ). به بازو توانا نباشد سپاه برو، همت از ناتوانان مخواه . (بوستان ). به بازوان توانا و قوت سردست خطاست پنجه ٔمسکین ناتوان بشکست . (گلستان ). شکرانه ٔ بازوی توانا بگرفتن دست ناتوانست . سعدی . رجوع به توان و توانائی و توانستن شود.