توانگر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توانگر کردن . [ ت ُ / ت َ گ َ ک َ دَ] (مص مرکب ) نیرومند کردن . توانا کردن : به دانش روان را توانگر کنید خرد را همان بر سر افسر کنید. فردوسی . به داد و دهش دل توانگر کنید از آزادگی بر سر افسر کنید. فردوسی . ◄ بی نیاز کردن . غنی کردن : قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را. (بوستان ).