توبه شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توبه شکستن . [ ت َ / تُو ب َ / ب ِ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) برگشتن به گناه و مرتکب شدن هر گناهی که سابقاً مرتکب شده بود و شکستن عهد و میثاق . (ناظم الاطباء) : عنان عمر شد از کف رکاب می بکف آر که دل به توبه شکستن بهانه بازآورد. خاقانی . کسان که در رمضان چنگ و نی شکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند. سعدی . گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درست است که من توبه شکستم . سعدی . گویند سعدیا برو از عشق توبه کن مشکل توانم و نتوانم که بشکنم . سعدی . گر باده از این خم بود و مطرب از این کوی ما توبه نخواهیم شکستن به درستی . سعدی . بر ما گنه توبه شکستن منویسید کاین توبه بفرمان می ناب شکستیم . طالب آملی (از آنندراج ). رجوع به توبه و دیگر ترکیبهای آن شود.