تود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تود. (اِ) توت باشد و آن میوه ایست معروف که خورند. (برهان ) (آنندراج ). توت . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (یادداشت بخطمرحوم دهخدا). فرصاد. (یادداشت ایضاً) : مباش مادح خویش و مگوی خیره مرا که من ترنج لطیف و خوشم تو بی مزه تود. ناصرخسرو. وعده ٔ این چرخ همه باد بود وعده رطب داد و فرستاد تود. ناصرخسرو. دو نوباوه دو تود و دو برگ تود ز حلوا و ابریشم آورده سود. نظامی . وقت تود و زردآلو بود و هوا قوی گرم بود. (انیس الطالبین بخاری ). رجوع به توت شود. ◄ درختی است .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). درخت تود : وبه بردع، درختان تود سبیل است بسیار. (حدود العالم ). از این زیب خسرو مرا سود نیست که بر پیش درگاه من تود نیست . فردوسی (چ بروخیم ج ٨ ص ٢٣٤٩). به قالینیوس اندرون خان من یکی تود بد پیش بالان من . فردوسی (ایضاً). برغم دشمن بدخواه پیش دشمن و دوست چو صبح خنده زنم خنده های خون آلود چو کرم پیله ز من اطلسی طمع دارند اگر دهند بعمریم نیم برگ از تود. جمال الدین عبدالرزاق . درخت تود از آن آمد لگدخوار که دارد بچه ٔ خود را نگونسار. نظامی . پرشاخ و سپید گشته از رشک سر همچو سر درخت تودش . اثیر اومانی . رجوع به توت شود. ◄ بمعنی توده و بالای هم ریخته باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). بمعنی توده نیز آمده . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) : آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود. مولوی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ انبار و کوه . ◄ افراز و قله . ◄ کوهان شتر. (ناظم الاطباء).