توزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توزی . (ص نسبی، اِ) قبا و جامه ٔ تابستانی بسیار نازک را گویند و آن را از کتان بافند و منسوب به توز را نیز می گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). جامه باشد منسوب به شهرتوز. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). نام جامه ٔتابستانی . (صحاح الفرس از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). منسوب به توز و بافته ای که از جنس کتان در آنجا می بافته اند و می پوشیده اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از جامه ٔ نفیس و در سراج، نوشته : توزی نام جامه ٔ منسوب به شهر توز، که شهری است از ملک فارس . (غیاث اللغات ). و از ابیات حکیم سنائی و مختاری چنین استنباطمی گردد که آن را از کتان ببافند. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) : جامه ای است که به شهر توز از ناحیت پارس کنند و همه جامه های توزی از اینجا برند. (حدود العالم ). ای تنم در هجر تو چون برگ بید اندر خزان ای دلم در عشق تو چون توزی اندر ماهتاب . فرخی . کنون چنان شدم از بر او کجا تن من به ناز پوشد توزی و صدره ٔ دیباه . فرخی . لباس من به بهاران ز توزی و قصب است به تیرماه خز قیمتی و قز سمور. فرخی . شمشاد به رنگ زلفک خاتون شد گلنار به رنگ توزی و پرنون شد با سبزه زمین به رنگ بوقلمون شد وز میغ، هوا به صورت پشت پلنگ . منوچهری . گفت ز شاهان حدیث ماند باقی در عرب و در عجم نه توزی و کتان . ابوحنیفه ٔاسکافی . امیر را یافتم آنجا بر زبر تخت نشسته پیراهن توزی، مخنقه در گردن عقده های همه کافور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٢٠). قبای ملحم و عصابه ٔ توزی و موزه ٔ نمدین داشت . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٥٦٥). ز آرزوی طراز توزی و خز زار بگداختی چو تار تراز. ناصرخسرو. سخن چون تار توزی، خوب و باریک و لطیف آور سخن چون تار باید تا برون آئی ز تار غم . ناصرخسرو. همیشه تا به تموز و به دی بکار شود لباس توزی و کتان و قاقم و سنجاب . ابوالفرج رونی . در آفتاب امن تو اکنون به کازرون توزی رفو کنند به تأثیر ماهتاب . مختاری (از انجمن آرا). ماه از برای خدمت تخت خدایگان توزی دهد زمین را هر شب ز ماهتاب . مختاری (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). به خشم گفت که تا روی ماه تو دیدم به تن گداز گرفتم چو توزی از مهتاب . مختاری (ایضاً). کرده گردون ز توزی و دیبا کسوت و فرش من به شال و پلاس . مسعودسعد. فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب . سنائی . بندبندم همه بگشاد چو توزی از ماه تا تو بر تارک خورشید ببستی قصبی . سنائی (از انجمن آرا). سائل از جامه خانه ٔ تو برد اطلس و خز و توزی و کژورش . سوزنی . قاقم و قندز به سرما پنج وشش توزی و کتان به گرما هفت وهشت . انوری (از انجمن آرا). مه در هوای بابل چون یک قواره توزی خیاط بحر سحرش برداشته مدور. خاقانی . ماورد و ریحان کن طلب، توزی و کتان کن سلب وز می گلستان کن دو لب آنجا که این چار آمده . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٩١). گداخت توزی از ننگ صحبت مهتاب ز بهر اینکه رخ حاسدش چو مهتابست . رضی الدین نیشابوری . از ساکنین بیدآباد که اکنون بعضی از آن بنیاد باروی شهر است و بعضی گورستان و باقی خراب تر از گورستان، می شمردم دوهزار مرد ابریشم پوش بر من بگذشت تمامت معمم به قصب و ملبس به جامه های توزی ... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ◄ در صفت زین و کمان، افاده ٔ زین و کمانی کند که با پوست درخت توز کرده باشند استحکام را : براوی اندر آمد دو دیده پر آب همان زین توزی شدش جای خواب . فردوسی . چو هومان برآن زین توزی نشست یکی تیغ هندی گرفته بدست . فردوسی . برآویخت الکوس با پیلتن بپوشید بر زین توزی، کفن . فردوسی . رجوع به توز شود. ◄ کشتی . (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). به معنی بوزی است به «بای » تازی ... (فرهنگ رشیدی ). غراب . (برهان ) (ناظم الاطباء) : هر که بر درگاه او کرد التجا، رست از محن ایمن است از موج دریا هر که در توزی نشست . عمید لومکی (ازفرهنگ جهانگیری ). ◄ کارخانه ای که درآن توز می سازند. (ناظم الاطباء).
توزی . [ ت َ ] (اِخ ) ابن ندیم او را ثوری ضبط کرده ولی در اسماء المؤلفین ج ١ ستون ٤٤٠ توزی آمده است . رجوع به ثوری، عبداﷲبن محمدبن ... شود.
توزی ٔ. [ ت َ ] (ع مص ) توزئة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). استوار بستن، چیزی را در ظرفی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ پرکردن خنور و مشک را. ◄ افکندن ناقه، سوار خود را. ◄ به هر سوگند، سوگند دادن کسی را. (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). به همه ٔ معانی رجوع به توزئة شود.