توسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توسن . [ ] (ع اِ) نوعی از «ماعز جبلی » است . (دزی ج ١ ص ١٥٥).
توسن . [ ت َ وَس ْ س ُ ] (ع مص ) گشنی کردن فحل ناقه ٔ خوابیده را و همچنان زن خوابیده را گاییدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
توسن . [ ت َ / تُو س َ] (ص، اِ) نافرهخته بود؛ یعنی ناآموخته . (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ١٥٤). وحشی و رام نشونده را گویند عموماً. (برهان ). سرکش و گردنکش و وحشی و ناآزموده . (ناظم الاطباء)... در هر صورت توسن در مردم سرکش نیز استعمال میشود... (انجمن آرا) (آنندراج ). تند. سرکش .مقابل رام . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : کسی که از تو نهان کینه دارد اندر دل دلش به طاعت تو شرزه گردد و توسن . عنصری . رای موافق و نیت و اعتقاد او از روزگار توسن برداشت توسنی . منوچهری . بسی تکلف بینم ترا بظرف همی لطیف حیزی خر، با تو توسن است و حرون . منجیک (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ). جهانستانی، شاهی، مظفری، ملکی که رام گشت به عدلش زمانه ٔ توسن . مسعودسعد. رام است بخت تو که به هر وقت حاصل است حکمی که بر زمانه ٔ توسن کند همی . مسعودسعد. نگویم ازپس این حسب حال و محنت خویش که شد بدرد و غم و رنج، طبع توسن، رام . مسعودسعد. گر وی بدست بخت بگیرد عنان چرخ جز نرم گردنی نکند چرخ توسنش . سوزنی . خدایگان جهان پادشاه ملک آرام که امر ناقد او راست چرخ توسن، رام . سوزنی . بسیار سخن گفته شد از وعده و عشوه تا رام شد آن توسن بدمهر به زر بر. سوزنی . سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست . سوزنی . لگامم بر دهان افکند ایام که چون ایام بودم تیز و توسن . خاقانی . توسن ایام را رأی تو تحسین نکرد شیر نگه کی کند سوی یکی لاغری . ظهیر. ملک چون دید کاو در کار خام است زبانش توسن است و طبعرام است . نظامی . من آن توسنم کز ریاضتگری رسیدم ز تندی به فرمانبری . نظامی . مگر کز توسنانش بدلگامی دهن برگشته ای زد صبح بامی . نظامی . زن چو دید او را که تند و توسن است گشت گریان، گریه خود دام زن است . مولوی . ◄ اسب وحشی باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٧٤). اسبی باشد کره ٔوحشی که به لگام راست کرده باشند. (نسخه ای از لغتنامه ٔ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اسب سرکش و حرون و جهنده را گویند خصوصاً. (از برهان ). اسب جوان رام نشده و دست آموزنگشته . (ناظم الاطباء). اسب سرکش . (فرهنگ جهانگیری ). اسب و استر سرکش ... و صحیح به ضم «تا»، و «واو» مجهول است چنانکه در مناظرالانشاء گفته .(فرهنگ رشیدی ). کره اسب که تند و شوخ و سرکش باشد... . و صاحب بهار عجم در جواهرالحروف نوشته که ظاهراًاصح به «واو» مجهول و «شین » معجمه است که به کثرت استعمال مهمله شده است چه توش به معنی قوت و توانائی است و تندی و شوخی اسب دال بر توانائی اوست ... . (غیاث اللغات ). در جهانگیری و برهان آورده اند و به معنی اسب و استر سرکش معروف است و رشیدی گفته ... هم صاحب جواهرالحروف آورده که ...(انجمن آرا) (آنندراج ). کره ٔ ناآرام و نوزین، به تازیش حرون نامند. (شرفنامه ٔ منیری ). شموس . (صراح اللغه ) (از منتهی الارب ). حرون . بی فرمان . گاه گیر. گه گیر. (زمخشری از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کره ٔ توسن . هیدخ . (فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت ایضاً). در ترکی تُسَن کره اسبی را گویند که راه رفتن را هنوز خوب نیاموخته باشد . استعمال توسن و توسنی در فارسی قدیم است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : فضل تو رایض موفق بود نیکنامی چو کره ٔ توسن . فرخی . رایضان کُرّگان به زین آرند گرچه توسن بوند و مردافکن . فرخی . تو نبینی که اسب توسن را به گه نعل برنهند لبیش . عنصری . مرا در زیر ران اندر، کمیتی کشنده نی و سرکش نی و توسن . منوچهری . ابلیس در جزیره ٔ تو برنشست بر بی فسار و سخت کش توسنش . ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص ٤٤١). اسحاق زود فرودآمد و در پای نصر افتاد و زمین را بوسه داد و عذر خواست که این اسب من توسن است و از وی زود فرو نتوان آمدن . (تاریخ بخارا ص ١٠١). اسب توسن ز اسب ساکن رگ گشت همخو اگر نشد هم تگ . سنائی . گر سواران خنگ توسن در کمند افکنده اند من کمند افکنده و شیر ژیان آورده ام . خاقانی . توسن اسب مرغزاری کز ریاضت بازماند آخور چرب مهنا برنتابد بیش ازین . خاقانی . روز ازبرای ثقل کشی موکب بهار پالان به توسن استر گرما برافکند. خاقانی . جهان بر ابلقی توسن سوار است لگد خوردن از او هم در شمار است . نظامی . اگر شبدیز توسن را تگی هست ز تیزی نیز گلگون را رگی هست . نظامی . شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش . نظامی . تو بر کره ٔ توسنی بدگهر نگر تا نپیچد ز حکم تو سر. سعدی (بوستان ). چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین . سعدی (بوستان ). عجوزی گر کند گلگونه بر روی چو توسن اشتر، از وی رم کند شوی . امیرخسرو. پیش رفتم به تظلم که رکابش بوسم تند برتافت عنان، بانگ به توسن زد و رفت . یغما. ♦ توسن تندعنان ؛مرکب گردنکش و ستور سرکش . (ناظم الاطباء). ◄ مرکب نجیب . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیبهای این کلمه شود.