توسیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توسیم . [ ت َ ] (ع مص ) به موسم آمدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). به موسم حاضر آمدن . یقال : وسموا و عرفوا، کما یقال عیدوا فی العید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ بسی داغ کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از آنندراج ). ◄ (اصطلاح عروض و قافیه ) شمس قیس آرد: آن است که بناء قافیت بر حرفی نهد که نام ممدوح یا آنچه مقصود شاعر است در آن تنسیق گردد، چنانکه انوری گفته است : ای سر از کبر بر فلک برده گشته گردان چو انجم فلکی به عقابی رسیده از مگسی به سماکی رسیده از سمکی حاش ﷲ دیو را ملکی ... تا آنجا که گفت : خواجه هستی چرا نیاموزی خواجگی کردن از شهاب زکی . چون خواسته است تا شهاب زکی در قافیت بیارد بناء شعر بر «کاف » و «یاء» نهاد. و شرف الدین شفروه گفته است : ای چو دریا سخی چو شیر شجاع چون قضا حاکم و چو چرخ مطاع ... تا آنجا که گفت : گر نکردم وداع معذورم نیست بر مکیان طواف وداع . چون خواسته است که عذرخویش در تخلف وداع مخدوم بخواهد، بناء قافیت بر «عین » نهاد و این صنعت را از بهر آن توسیم خوانند که شاعر اثری از مقصود خویش در قافیت بازنموده است و وسم، داغ نشان کردن است . (المعجم فی معاییر اشعارالعجم صص ٢٧٦-٢٧٧).