توشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توشه . [ ش َ / ش ِ ] (اِ) طعام اندک و قوت لایموت و طعامی که مسافران با خود دارند. (برهان ). قوت لایموت و طعام مسافران . (انجمن آرا). زاد راه که مسافران بردارند و این مجازی است مشهورزیرا که مرکب است از «توش » به معنی قوت و توانائی که «های » نسبت به وی ملحق گشته ... (آنندراج ). زاد راه مرکب از توش به معنی قوت و توانائی و «های » نسبت . با لفظ کشیدن و کردن و برداشتن و گرفتن و بستن مستعمل . (غیاث اللغات ). و از این است که مسافران طعامی را که همراه دارند توشه نامند. (فرهنگ جهانگیری ذیل کلمه ٔ توش ). به معنی قوت و لازمه ٔ سفر. (انجمن آرا) (آنندراج ). طعام اندک و قوت لایموت و تدارک و زاد. و مایحتاج سفر از خوراک . (ناظم الاطباء). زاد. (دهار). و بالفظ برداشتن و گرفتن و بر کمر بستن و بر دوش بستن کنایه از تهیه ٔ سفر کردن است . (آنندراج ) : نگر بستگانند و بی چارگان و بی توشگانند و بی زاورا. رودکی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توشه ٔ خویش زود از او بربای پیش کایدت مرگ پای آگیش . رودکی (از یادداشت ایضاً). بدو گفت خسرو که از خوردنی چه داری هم از چیز گستردنی که ما ماندگانیم و هم گرسنه نه توشه ست با ما نه بار و بنه . فردوسی . به پیلان گردنکش و گاومیش سپه راهمی توشه بردند پیش . فردوسی . بدو گفت موبد به جان و سرت که جاوید بادا سر و افسرت کزین توشه، خوردن نفرمائیم به سیری رسیدن نیفزائیم . فردوسی . همان کش نه کشتی نه توشه نه ساز شود غرق و ماند ز همراه باز. اسدی . بدینجات از بد نگهبان بود چو زیدر شدی توشه ٔ جان بود. اسدی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). در این ره مدان توشه و یار نیک به از دانش نیک و کردار نیک . اسدی . توشه ٔ تو علم و طاعت است در این راه سفره ٔ دل را بدین دو توشه بیاکن . ناصرخسرو. گفتم به راه جهل همی توشه بایدم گفتا ترا بس است یکی شاخسار من . ناصرخسرو. کو توشه و کو رهبرت، ای رفته چهل سال زین کوه بدان دشت و زآن جوی بدان در. ناصرخسرو. جو توشه ٔ پیغامبران است و توشه ٔ پارسامردان که دین بدیشان درست شود و توشه ٔ چهارپایان و ستوران که ملک بر ایشان بپای بود. (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ). توشه از تقوی کن اندر راه مولا تا مگر در ره عقبی نگویندت فهم لایتقون . سنائی . نان دونان نخورم بیش که دین توشه ٔ هر دو سرای است مرا. خاقانی . امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان . خاقانی . در گوشه ای بمیر وپی توشه ٔ حیات خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه . خاقانی . یا چو غریبان پی ره توشه گیر یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر. نظامی . چند زنی تیر به هر گوشه ای غافلی از توشه ٔ بی توشه ای . نظامی . به سرچشمه گشاید هر کسی رخت به چشمه نرم گردد توشه ٔ سخت . نظامی . مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به . سعدی . مرد بی توشه کاو فتاد از پای در کمربند او چه زر چه خزف . (گلستان ). گر همه زر جعفری دارد مرد بی توشه برنگیرد کام . (گلستان ). رجوع به توشه ٔ راه شود. ◄ ذخیره . (ناظم الاطباء). حاصل . بضاعت . بهره : اگر توشه مان نیکنامی بود روانمان بدان سر گرامی بود. فردوسی . ور آن کس که او بازماند ز خورد ندارد همی توشه از کارکرد. فردوسی . نگر تا چه بهتر ز کار آن کنید بکوشید و آن توشه ٔ جان کنید. فردوسی . نمانم که ویران بود گوشه ای بیابد ز من هر کسی توشه ای . فردوسی . ♦ بی توشه، گوشه ٔ بی توشه ؛ ناحیه ٔ لم یزرع و بایر. (ناظم الاطباء). زمین بی توشه ؛ زمینی خشک و بی حاصل : دیدم زمئی چو دیگ جوشان بی توشه چو وادی خموشان . مکتبی . ۩ بی زاد و خوراک . فقیر و بی چیز. ♦ توشه و تراش ؛ جلب نفع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : گرچه چو تیشه از قبل توشه و تراش هرگز نبوده ام نه طمع را نه پیشه را. سنایی . ♦ توشه و گوشه ؛ خوراک منزل . (ناظم الاطباء). ◄ افاده ٔ معنی ذخیره ٔ خیر می کند، چنانکه در نصایح از فرزانگان پارس این عبارت مشهور است که گفته اند: به نیکی کرد، با نیکان توشه نهید؛ یعنی به عمل نیک با مردمان نیکو کسب ذخیره ٔ ثواب و خیر اخروی نمائید. (انجمن آرا) (آنندراج ). ♦ توشه ٔ آخرت ؛ ثواب آخرت . زاد آنجهانی : آن چهار که مطلوب است بدین اغراض و بجز آن نتواند رسید، کسب مال از وجهی پسندیده ... و انفاق در آنچه به صلاح معیشت و رضای اهل و توشه ٔ آخرت پیوندد. (کلیله و دمنه ). باز اعمال خیر و ساختن توشه ٔ آخرت از علت گناه ازآنگونه شفا میدهد. (کلیله و دمنه ). و کوشش اهل علم در ادراک سه مراد ستوده است ساختن توشه ٔ آخرت ... . (کلیله و دمنه ). ♦ توشه ٔ آن سرای ؛ توشه ٔ آخرت : پناه روانست دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد در رستگاری ورا از خدای ره توبه و توشه ٔ آن سرای . اسدی . رجوع به ترکیب قبل شود.