تیر خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیر خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) بنفسه کنایه از خسته شدن به زخم تیر. کنایه از رسیدن تیر بر چیزی . (آنندراج ). اصابت تیر بر چیزی یا بر کسی . زخمی شدن از تیرکمان یا تیر تفنگ وجز اینها : چو موش آنکه نان و پنیرش خوری به دامش درافتی وتیرش خوری . سعدی (بوستان ). صید بیابان عشق گر بخوردتیر او سر نتواند کشید پای بزنجیر او. سعدی . مرا کشتی متاب آن گوشه ٔ ابرو به عیاری کمان بر من مکش جانا که تیری خورده ام کاری . ؟ (از آنندراج ). تیر مراد من به هدف برنمی خورد در خانه ٔ کمان بنهم گر نشانه را. کلیم (از آنندراج ). دامان چرخ ز آه ستمدیدگان پر است کس را نخورد تیر دعا بر نشان هنوز. واله هروی (ایضاً). رجوع به تیر و ماده ٔ بعد شود.