تیرباران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیرباران . (اِ مرکب ) تیرهای بسیار که از کمان سرداده باشند. (آنندراج ). ریزش تیر از اطراف و بطور فراوانی . (ناظم الاطباء). بارانی از تیر : چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب، خون اندر آمد به جوی . فردوسی . اگر مان بود دیگر ایدر درنگ نبینید جز تیرباران و سنگ . اسدی . از کمان چرخ بر جان بداندیشان تو تیرباران بلا بادا چو در دی زمهریر. سوزنی . عالمی پر تیرباران جفاست بر حقم گر چشم جان در بسته ام . خاقانی . تیرباران بلا پیش و پس است از فراغت سپری خواهم داشت . خاقانی . ز بس تیرباران که آمد به جوش فکند ابر بارانی خود ز دوش . نظامی . گر آن تیرباران کنون آمدی بجای نم ازابر خون آمدی . سعدی . زهره ٔ مردان نداری چو زنان در خانه باش ور به میدان می روی از تیرباران برمگرد. سعدی . خلاف شرط یارانست سعدی که برگردند روز تیرباران . سعدی . گوشه گیر ای یار یا جان در میان آور که عشق تیربارانیست یا تسلیم باید یا حذر. سعدی . تیرباران سپاه فتنه طوفان می کند از حصار گردش پیمانه سر بیرون مکن . دانش (از آنندراج ). ♦ تیرباران سحر ؛ آه و ناله . آه سحر و گریه ٔ سحری . (ناظم الاطباء) : تیرباران سحر هست کنون ز آتش آه نوک پیکان را قاروره بسر بربندیم . خاقانی . ♦ تیرباران نگاه ؛ نگاههای متوالی و ممتد : ای که داری چون هدف ذوق لباس سرخ و زرد تیرباران نگاه خلق را آماده باش . صائب (از آنندراج ). ترسم افتد از صفا گلهای زخم کاریم تیرباران نگاهی از خدامی خواستم . محسن تأثیر (ایضاً). رجوع یه تیر و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ سیاستی که در آن مقصر را هدف تیر بسیار کنند. (ناظم الاطباء). شلیک کردن سربازان بسوی دشمن یا محکوم به اعدام . (فرهنگ فارسی معین ). محکومی را با ضربات گلوله های تفنگ کشتن . و این نوع اعدام مخصوص افرادنظامی است که چون به علت گناه بمرگ محکوم شوند آنان را به میدان مرگ برند و بر ستونی استوار بندند و پس از اجرای تشریفات یک جوخه سرباز مسلح به تفنگ (جوخه ٔ تیر) محکوم را نشانه ٔ تیر سازند و با اشاره ٔ فرمانده آتش تیر تفنگ بر محکوم گشایند. رجوع به تیرباران کردن شود.