تیره رنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره رنگ . [ رَ / رِ رَ ] (ص مرکب ) سیاهرنگ و کدررنگ . (ناظم الاطباء). اکهب . اکدر. (تاج المصادر بیهقی ). تیره گون : که این مرده ری ببر و خفتان جنگ بینداز و این مغفر تیره رنگ . فردوسی . فرستاد از آن آهن تیره رنگ یکی آینه کرده روشن ز زنگ . فردوسی . زمین تیره گون شد هوا تیره رنگ که پنهان شد از گرد رخسار زنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد چو از دریا برآید جرم تیره رنگ غضبانش . ناصرخسرو (دیوان ص ٢١٦). پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ . سعدی (بوستان ). بگوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ . سعدی (بوستان ). رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ (اِ مرکب ) اسب و کمیت که سرخ و تیره باشد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی