تیره روان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره روان . [ رَ / رِ رَ ] (ص مرکب ) خشمناک . دلتنگ . غمگین . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز گفتارشان خواهر پهلوان همی بود پیچان و تیره روان . فردوسی . چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد کند و تیره روان . فردوسی . گریزان بشد بهمن اردوان تنش خسته از تیر و تیره روان . فردوسی . به تو هر که یازد به تیر و کمان شکسته کمان باد و تیره روان . فردوسی . ◄ تیره رای . بداندیش . تیره باطن : مگر کین آن شهریار جوان بجویم از آن ترک تیره روان . فردوسی . سپه را به آیین نوشیروان همی راند این سند تیره روان . فردوسی . چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه ٔ کاروان . سعدی (گلستان ). ◄ نامتعادل . سست عقل . بی مایه . کودن : چو اندر پس پرده ماند جوان بماند منش پست و تیره روان بود مرد از بهر کوپال و گرز که بفرازد اندرجهان یال و برز. فردوسی . رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.