تیغ برکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیغ برکشیدن . [ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) تیغ برآوردن . شمشیر و کارد و جز آن از نیام درآوردن کارزار را. آماده ٔ ستیز شدن . ستیز و خصومت کردن : ما خود افتادگان مسکینیم حاجت تیغ برکشیدن نیست . سعدی . جمعی اگر بخون من جمع شوند و متفق با همه تیغ برکشم وز تو سپر بیفکنم . سعدی . شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب تیغ جفا برکشید ترک زره موی من . سعدی . ◄ پرتو افکندن خورشید و ماه و جز آن . تابیدن هر چیز درخشانی . نورافشانی کردن : سپهدار ایران به فرزانه گفت که چون برکشد هور تیغ از نهفت . فردوسی . چو خور برکشد تیغ هر بامداد زند بانگی آن بت کشد سرد باد. اسدی (گرشاسب نامه ). برکشد تیغ آفتاب، آنگه که چرخ خنجر صبح از میان خواهد کشید. خاقانی .