تین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تین . (هزوارش، اِ) به زبان زند و پازند انجیر را گویند. و آن میوه ای است معروف و در عربی نیز همین نام دارد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). هزوارش تین، پهلوی انجیر... همریشه ٔ تین عربی . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : نبود عجب که مازوی بی مغز بی مزه یابد ازآن نوا مزه و مغز همچو تین . سوزنی . بسا تین که ضایع شود در بساتین کز انجیرخواران غرابی نبیند. خاقانی . رجوع به ترجمه ٔ صیدنه و دزی ج ١ ص ١٥٦ و بحرالجواهر و تحفه ٔ حکیم مؤمن و انجیر و ماده ٔ بعد شود.
تین . (ع اِ) انجیر، تینة یکی آن . تازه و تر آن بهترین فواکه و خوشترین غذاها است کم نفخ و جاذب و محلل و مفتح سدهای کبدو طحال و ملین و اکثار آن مولد شپش «؟». (منتهی الارب ). انجیر. (دهار) (از غیاث اللغات ). درختی است که میوه ٔ آن شیرین و نیکوترین آن سفید سپس سرخ سپس سیاه و واحد آن تینة است . (از اقرب الموارد) : پیشم آمد بامدادان آن نگارین از کروخ با دورخ از باده لعل و با دو چشم از سحر شوخ آستین بگرفتمش گفتم به مهمان من آی مر مرا گفتا به تازی ((مورد و انجیر و کلوخ )) . رودکی . دریا نه آب گر به مثل آبست چون بر لبش نه تین و نه زیتون است . ناصرخسرو. تین انجیر و عنب انگور و بادامست لوز جوز باشد گردکان، بسرو رطب خرمای تر. (بسحاق اطعمه ).
تین . (اِخ ) التین . سوره ٔ نودوپنجمین از قرآن کریم . مکیه . و آن هشت آیت است . پس از الم نشرح و پیش از علق : تقویم صورت ما، کردند باغبانان برخوان اگر ندانی آغاز سورةالتین . ناصرخسرو.