جان داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان داشتن . [ت َ ] (مص مرکب ) زنده بودن . حیات داشتن : پسندی و همداستانی کنی که جان داری و جانستانی کنی . فردوسی . رفتی که وفا نکرد عمرت تا جان دارم وفات جویم . خاقانی . پائی که درنیاید روزی بسنگ عشقی گوئیم جان ندارد تا دل نمی سپارد. سعدی . آن بهائم نتوان گفت که جانی دارد که ندارد نظری با چو تو زیبا منظور. سعدی .