جانفزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانفزای . [ ف َ ] (نف مرکب ) جان فزاینده . نشاطآورنده : جهان دار یزدان گوای منست که دیدار تو جانفزای منست . فردوسی . جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده ست و او رهنمای . (گرشاسب نامه ). شعر من بر علم من برهان بس است جانفزای و صاف چون آب زلال . ناصرخسرو. سلک جواهر است خط جانفزای صدر چون صدر جوهری بود آری بود چنین . سوزنی . مرا دلی است پر ز خون به بند زلف تو درون پناه می برم کنون بلعل جانفزای تو. خاقانی . بدو چشم تو که از جان اثری نماند با ما ز نسیم جانفزایت اثری فرست ما را. خاقانی . گفت ای نفس تو جان فزایم اندیشه ٔ تو گره گشایم . نظامی . برآراستندی بفرهنگ و رای سخنهای دل پرور جانفزای . نظامی . بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غم جانگزای . نظامی . در هوای لطیف جای کند خواب و آرام جانفزای کند. نظامی . عشق آن زنده گزین کاو باقی است وز شراب جانفزایت ساقی است . مولوی . دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد. سعدی . هوای دلگشایش و آب جانفزایش شباب عیسی مریم . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان . ص ٨). یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده شمشاد خوشخرامش در ناز پروریده . حافظ. روز آنسوی کوه سرمست است از نفس های جانفزای صبوح . ؟ ◄ روز بیست و سوم از ماه ملکی . (از برهان ) (آنندراج ).