جانقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانقی . (اِ) مجمع جانقی .بر امراء دولت صفویه که هفت تن بوده اند: قورچی باشی، قوللرآقاسی، ایشک آقاسی باشی، تفنگ چی آقاسی، وزیر اعظم، دیوان بیکی، واقعه نویس اطلاق میشد. که تمام امور مملکتی در مجمع آنان رسیدگی میگردید و اگر مجمع برای فرستادن سپهسالار بسمتی از اطراف مملکت بود حضور سپهسالار در مجمع جانقی شرط بود و در اواخر زمان شاه سلطان حسین در چند مجمع ناظر و مستوفی الممالک و امیر شکارباشی داخل شدند. (از تذکرةالملوک چ ٢ ص ٥، ٧، ٨، ١٥).
جانقی . (ترکی، اِ) مشورت . کنکاش کردن و مصلحت و صلاح دیدن جمعی باشد با هم . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و بحذف ثانی هم بنظر آمده است . (برهان ) (آنندراج ). ترکی است بمعنی مشورت، اندرز. ◄ شغل . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به فرهنگ جانسون شود.